مشكات
نقد کتاب عبودیت چیست ؟

با تشکر از نویسنده محترم عبودیت چیست مطالبی را در راستای نقد این کتاب به استحضار رساتده می شود .

  1. نویسنده محترم کتاب در صفحه 9 کتاب ، عبودیت را به معنای برنامه معقول و منطقی زندگی بشر که در برگیرنده دنیا و آخرت و تضمین کننده سعادت و رستگاری دو سرای او گردد بیان کرده است . در صورتی که در تعریف دین که اکثر اهل علم آن را به شکل های مختلفی بیان کرده اند چنین آمده است که دین از مجموعه عقاید و اخلاق و قوانین و مقررات اجرایی تشکیل شده و هدف آن رهایی انسان  برای سعادتمندی است . این تعریف مشهور از دین با تعریفی که نویسنده محترم کتاب عبودیت چیست ؟ بیان نموده اند به لحاظ مفهومی یکسان می باشد . در صورتیکه عبودیت یکی از زیر مجموعه های کلی دین می باشد و اخص از آن است و شایسته بود نویسنده محترم به این مهم توجه می نمودند که تعریف صحیح و واقعی از عبودیت داشته باشند تا به جای هرچه فربه تر کردن با یک نگاه صحیح وجوه متمایز و حد و مرزهای آن را از بقیه امور به شکلی منطقی ترسیم می کردند .
  2. نویسنده محترم در صفحه 11 کتاب می فرمایند : عبودیت مقام والا و ارزشمند انسانی است که حتی از مقام رسالت بالاتر است . در نقد این مطلب باید گفت : در اهمیت مقام عبودیت و بندگی خداوند که همانا مقام قرب الهی را دارد هیچ شبهه ای وجود ندارد . اما ما در عقاید دینی به تواتر خوانده ایم که وقتی انسان به مقام رسالت می رسد باید در جمیع جهات مختلف سر آمد تمامی انسانهای هم عصر خودش باشد و همچنین از ویژگی عصمت هم برخوردار باشند . یعنی در واقع بنده عابد خدا بودن یکی از ویژگیهای یک انسان کامل یعنی رسول و فرستاده الهی می باشد . و چه طور می شود که یکی از شاخصه ها با مجموع کل شاخصه ها که یک انسان بی عیب و نقصی به نام رسول را بوجود می آورد از کل آن بزرگتر باشد و برای اینکه به مقام رسالت رسیده شود مستلزم آن است که ابتدا به مقام عبودت رسیده باشد ولی علاوه برمقام عبودیت باید واجد خصایص لازم بشود تا به مقام رسالت نایل شده باشد . و یا به عبارت عرفی چون صد آید نود هم پیش ماست .سزاوار بود نویسنده محترم برای مشخص و تبیین کردن مقام عبودیت از مقام سایر ارزشها کم نمی کردند . و به همان حد و اندازه حقیقی آن که البته آن هم بسیار والا است اکتفا می نمودند . البته برای اینکه به مقام رسالت رسیده شود مستلزم آن است که باید ابتدا به مقام عبودیت رسیده باشد ولی باید از مقام عبودیت نیز گذر کند و واجد سایر خصائی لازم شود تا به مقام رسالت نائل شده باشد .
  3.   در صفحه 17 کتاب عبودیت چیست مطالبی را ذکر کرده اند تحت عنوان عبودیت نقطه جمع دین و دنیا ، در این راستا گفتنی است که بهتر بود گفته می شد عبودیت پلی از این دنیا به عالم برتر و تجرد و با عبودیت دریچه ای از این دنیای خاکی به عالم و سرای ماوراء الطبیعه . چرا که عبودیت یکی از مراتب و کمالات وجودی روح است و در انسانهای مختلف متفاوت است ولی قطعا این تعبیر صحیح است که با بندگی خداوند و عبودیت انسان به فضلی لایتناهی تجرد می رسد و پس عبودیت نقطه اجتماع و یا اشتراک نمی باشد بلکه همانند پلی است برای مرحله گذر این دنیای مادی به آن عالم ثبوت و ما فوق مادی و عبودیت کمک می کند که انسان از درد و رنجهای عالم تکثر و حیوانی به آرامش و وقر عالم تجرد نائل شود .
  4. در صفحه 19 کتاب ذکر شده است: جمع دنیا و آخرت ، طوری که نه دنیا آسیب بیند و نه آخرت تضعیف گردید و یا نادیده گرفته شود یک امر معقول و منطقی است . این جمع سازگار و منطقی که عقل آن را می پذیرد عبودیت محسوب می شود . در نقد مطلب نویسنده محترم باید یادآوری شود که اسلام باید با برنامه های مدون و مترقی خودش باعث می شود که مسلمانان با انجام آنها به سعادت و خوشبختی هم در این دنیا و هم در آخرت برسند و این موضوع  به فقه  اسلام بر می گرددو نه عبادت و عبودیت که به عرفان در اسلام بر می گرددهمانطور که نویسنده محترم در صفحه 13 همین کتاب آورده اند عبودیت احساس مملوکیت است و این با برنامه های مختلف اجتماعی و اقتصادی اسلام که در شاخه فقه اسلامی قرار دارند متفاوت می باشد .
  5. در سطر آخر صفحه27کتاب آیه 83 سوره مبارکه بقره ذکر شده است : و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل لا تعبدون الا الله و بالوالدین احسانا و ذی القربی و الیتامی و المساکین و قولو للناس حسنا و اقیمواالصلوه و اتوا الزکاه . نویسنده محترم در ادامه می فرمایند : این آیه از جمله آیاتی است که عبودیت را به ترتیب از احسان به والدین آغاز کرده است . بعد از آن نیکویی به ذی القربی و پس از آن به مسکین ، یعنی همه موارد را ایشان مراحل مختلف عبودیت ذکر کرده اند . در این رابطه لازم است توضیحاتی داده شود : در آیات گذشته قبل از این آیه نامی از پیمان بنی اسرائیل به میان آمد ولی در این باره تفصیلی ذکر نشده در آیات مورد بحث ، خداوند مواردی از این پیمان را یادآور شده است ، بیشتر این موارد یا همه آنها از اموری است که می بایست آن را جزء اصول و قوانین ثابت ادیان الهی دانست ، چرا که درهمه ادیان الهی این پیمانها و دستورات  به نحوی وجود دارد و در این آیات ، قرآن مجید یهود را شدیدا مورد سرزنش قرار می دهد که چرا این پیمانها را شکستند ؟ و آنها را در برابر این نقض پیمان به رسوایی در این جهان و کیفر شدید در این جهان تهدید می کند . ولی نویسنده محترم کتاب سعی می کنند این قوانین که بصورت کلی هستند و در تمام ادیان آسمانی مشترک هستند مراتبی از عبودیت ذکر کند این یک مقدار دور از ذهن و بعید است چرا که عبودیت و رابطه فرد با خدا و مراحل و مراتب آن در جای خودش قدر و منزلت دارد ولی اصول و قوانین ثابت الهی با آن و موضوع گفته شد با چندین واسطه ارتباط پیدا می کند و به این صورت ارتباط  برقرار کردن بسیار دور و غیر متعارف اهل دقت و نظر است .
  6. در صفحه 37 کتاب نوشته شده است عدالت از مصادیق بارز و روشن عبودیت است ، یعنی به این صورت که عبودیت یک مجموعه بزرگی است که یکی از مصادیق آن عدالت است بر این ادعا نویسنده محترم  مطالبی وارد می شود . الآن عدالت اجتماعی که در کشورهای مشرک مانند ژاپن و کره و چین و یا کشورهایی که در حوزه اجتماعی دین را کنار گذاشته است مانند کشورهای اروپایی ، در مقام مقایسه به نسبت کشورهای اسلامی مانند کشور خودمان شاید عدالت اجتماعی جامع تر به نظر برسد و نوع قوانین که در حوزه های مختلف مانند اقتصادی و  اجتماعی وجود دارد به عدالت نسبت به سایر کشورها نزدیکتر به نظر می رسد و این مثال نقض خود دلیلی است که نمی توان عدالت را از مصادیق عبودیت برشمرد . البته عدالت در زمان حضور معصوم علیه السلام  بخاطر ویژگی ارتباط با عالم غیب و وحی الهی در جامعه به بهترین شکل انجام خواهد شد که آن هم بخاطر علم لدنی و قاعده لطف الهی می باشد و مستقیما به عبودیت ارتباط پیدا نمی کند چه برسد که از مصادیق آن شمرده شود .

در انتها برای نویسنده محترم کتاب آرزوی موفقیت می کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - mahdimmbeigee

 

                                                                بسمه تعالی

   

بنده دراین تحقیق می خواهم به عمق فاجعه لشگرکشی بنی امیه درصفین وعملکرداین خا ندان انتقامجو وکینه توز درزمانهای مختلف بعدازرحلت رسول خدا(ص) درحدظرفیت این تحقیق بپردازم. شایداگربخواهیم علل و ریشه های نبرد صفین را بطور دقیق بررسی کنیم به زمانی بربخوریم که امام علی (ع) مشغول غسل پیامبراکرم(ص) شد وگروهی ازاصحاب هم اورا کمک می کردند وخودرابرای خواندن نماز برجسد مطهرپیامبرآماده می کردند وازطرفی دیگر درهمان لحظات حساس جنجال سقیفه بنی ساعده به جهت انتخاب جانشین برای پیامبر کرامی(ص) برپاشد. دراین گیرودارکه امام(ع) مشغول تجهیزپیامبر(ص) بودوانجمن غیرقانونی سقیفه نیزبه کارخودمشغول بود، ابوسفیان که شم سیاسی نیرومندی داشت  به منظور ایجاد اختلاف درمیان مسلمانان در خانه علی(ع) را زد وبه او گفت: دستت را بده تامن با تو بیعت کنم احدی ازفرزندان عبدمناف باتو به مخالفت برنمی خیزد، واگرفرزندان عبدمناف باتوبیعت کنندکسی از قریش از بیعت تو تخلف نمی کند وسرانجام همه  عرب تورا به فرمانروایی می پذیرند. ولی علی (ع) سخن ابوسفیان را با بی اهمیتی تلقی کرد وچون ازنیت او آگاه بود فرمود: من فعلاً مشغول تجهیز پیامبر هستم. ابوسفیان درپیشنهاد خود کوچکترین حسن نیت نداشت ونظر اوجزایجاداختلاف ودودستگی وکشمکش میان مسلمانان واستفاده ازآب گل آلودوبازگردانیدن عرب به دوران جاهلیت وخشکاندن نهال نوپای اسلام نبود.وی واردخانه علی(ع) شدواشعاری چند درمدح آن حضرت سرود که ترجمه دوبیت آن به قرارزیراست:        فرزندان هاشم! سکوت رابشکنیدتامردم، مخصوصاً قبیله های تیم وعدی درحق مسلم شماچشم طمع ندوزند.امرخلافت مربوط به شماوبه سوی شماست وبرای آن جزعلی شایستگی ندارد1.        ولی علی(ع) به طورکنایه به نیت ناپاک اواشاره کردوفرمود:« تودرپی کاری هستی که ما اهل آن نیستیم.»طبری می نویسد:علی اورا ملامت کردوگفت: توجزفتنه وآشوب هدف دیگری نداری.تومدتها بدخواه اسلام بودی.مرا به نصیحت وپند تو وسواره وپیاده تونیازی نیست2. ابوسفیان درارزیابی خود بسیارصائب بود واگر فداکاری وازخودگذشتگی خاندان بنی هاشم نبود طوفان اختلاف راجزکشت وکشتار چیزی نمی توانست فرونشاند.آن چیزی که در ریشه یابی حوادث آینده ازجمله نبردصفین باید مورد اهتمام ویژه واقع شود، دسیسه های بنی امیه در ادوار زمانی مختلف می باشد ویکی از آن موارد ساختگی، انتقام خون عثمان توسط معاویه وراه انداختن جنگ صفین می باشد، برای روشن شدن مسئله وزدودن افکار ناگزیر باید مسائل تلخ آن دوران را مورد تحلیل و بررسی تاریخی قرار بدهیم.هواداران امام(ع) پس ازدرگذشت پیامبر(ص) دراقلیت فاحشی بودند و جز گروهی از صالحان از مهاجر وانصار، کسی به خلافت اوابرازعلاقه نکرد. ولی پس ازگذشت ربع قرن از آغاز خلافت اسلامی، ورق آنچنان برگشت که افکار عمومی متوجه کسی جز علی(ع) نبود. پس از قتل عثمان، همه مردم با هلهله وشادی خاصی به در خانه امام ریختند و با اصرار فراوان خواهان بیعت با او شدند.علل این گرایش را باید در حوادث تلخ دوران خلیفه سوم جستجو کرد؛ حوادثی که سرانجام به قتل خود وی منجر شد و انقلابیون مصری وعراقی را بر آن داشت که تا کار خلافت اسلامی را یکسره نساخته اند به میهن خود باز نگردند.ریشه اصلی قیام، علاقه و ارادت خاص عثمان به خاندان اموی بود. وی که خود شاخه ای از این شجره بود، در راه تکریم وبزرگداشت این خاندان پلید، علاوه بر زیرپا گذاشتن کتاب وسنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز گام فراتر  می نهاد. او به داشتن چنین روحیه وگرایشی کاملاً معروف بود. هنگامی که خلیفه دوم اعضای شورا را تعیین کرد در انتقاد از عثمان چنین گفت:   گویا می بینم که قریش تو را به زعامت برگزیده اند و تو سرانجام« بنی ابی معیط» و«بنی امیه»را برمردم مسلط کرده ای و بیت المال را مخصوص آنها قرارداده ای. در آن موقع گروههای خشمگین از عرب برتو می شورند و تو را درخانه ات می کشند3.بنی امیه که از روحیه عثمان آگاه بودند، پس از گزینش او از طریق شورا، دور او را گرفتند وچیزی نگذشت که مناصب و مقامات اسلامی بین آنها تقسیم شد و جرأت آنان به حدی رسید که ابی سفیان به قبرستان احد رفت و قبر حمزه عم بزرگوار پیامبراکرم(ص) را که در نبرد با ابوسفیان کشته شده بود زیر لگد گرفت و گفت: « ابویعلی، برخیز که آنچه برسر آن می جنگیدیم به دست ما افتاد.»در نخستین روزهای خلافت خلیفه سوم، اعضای خانواده بنی امیه دور هم گرد آمدند و ابوسفیان رو به آنان کرد و گفت: اکنون که خلافت پس از قبیله های«تیم» و «عدی» به دست شما افتاده است مواظب باشید که از خاندان شما خارج نگردد وآن را همچون گوی دست به دست بگردانید، که هدف از خلافت جز حکومت و زمامداری نیست و بهشت و دوزخی وجود ندارد4.از آنجا که انتشار این سخن لطمه جبران ناپذیری بر حیثیت خلیفه وارد می ساخت، حاضران از افشای این رویداد خودداری کردند، اما حقیقت سرانجام خود را نشان داد. شایسته خلیفه سوم این بود که ابوسفیان را ادب کند وحدﱟ الهی درباره مرتد را درحق او جاری سازد. ولی متأسفانه نه تنها چنین نکرد، بلکه بارها ابوسفیان را مورد لطف خود قرار داد و غنایم بسیاری به او بخشید.علل شورشعثمان در سوم ماه محرم سال 24هجری، از طریق شورایی که خلیفه دوم اعضای آن را برگزیده بود، به خلافت انتخاب شد ودر هجدهم ماه ذی الحجه سال 35، پس از دوازده سال حکومت، به دست انقلابیون مصر و عراق و گروهی از مهاجر و انصار کشته شد. تاریخ نویسان اصیل اسلامی علل سقوط عثمان وانقلاب گروهی از مسلمانان را در آثار خود بیان کرده اند، هرچند برخی از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو کردن مشروح این علل خودداری ورزیده اند. باری، عوامل زیررا می توان زیر بنای انقلاب وشورش گروههای خشمگین مسلمانان دانست:01تعطیلی حدود الهی02تقسیم بیت المال درمیان بنی امیه.03تأسیس حکومت اموی ونصب افراد ﻏیر شایسته به مناصب اسلامی. 04ایذاء وضرب گروهی از صحابه پیامبر(ص) که از خلیفه واطرافیان او انتقاد می کردند.05تبعیدتعدادی از صحابه که خلیفه حضور آنان را مزاحم افکارو آمال و برنامه های خود می دید.عامل نخست: تعطیلی حدود الهی01خلیفه، ولیدبن عقبه، برادر مادری خود، را به استانداری کوفه منصوب کرد. وی مردی بود که قرآن مجید او را در دو مورد به فسق و تمرد از احکام اسلامی یاد کرده است5 . اما خلیفه، گذشته او را نادیده گرفت واستانداری منطقه یزرگی از ممالک اسلامی را به او واگذار کرد.برای فرد فاسق چیزی که مطرح نیست رعایت حدود الهی وشئون مقام زعامت است. حاکمان آن زمان، علاوه بر اداره امور سیاسی، امامت نمازهای جمعه و جماعت را برعهده داشتند.مردم کوفه به عنوان شکایت راهی مدینه شدند و حادثه را به خلیفه گزارش دادند. متأسفانه خلیفه نه تنها به گزارش آنان ترتیب اثر نداد بلکه آنان را تهدید کرد و گفت: آیا شما دیدید که برادر من شراب بخورد؟ آنان گفتند ما شراب خوردن او را ندیدیم ، ولی او را در حال مستی مشاهده کردیم و انگشتر او را از دست وی درآوردیم و او متوجه نشد.گواهان حادثه که از رجال غیور اسلام بودند علی(ع) و عایشه را از جریان آگاه ساختند. عایشه که دل پرخونی از عثمان داشت، گفت: عثمان احکام الهی را تعطیل و گواهان را تهدید کرده است.امیرمؤمنان(ع) با عثمان ملاقات کرد وگفته خلیفه دوم را در روز شورا درباره وی یادآور شد و گفت: فرزندان امیه را بر مردم مسلط مکن. باید ولید را از مقام استانداری عزل کنی و حد الهی را در حق او جاری سازی. طلحه و زبیر نیز از انتصاب ولید انتقاد کردند و از خلیفه خواستند که او را تازیانه بزند.عزل ولید در آرام ساختن افکار عمومی کافی نبود. خلیفه باید حد الهی را که درباره شرابخوار تعیین شده است، در حق برادر خود اجرا می کرد. عثمان، به جهت علاقه ای که به برادر خویش داشت، لباس فاخری برتن او پوشانید و او را در اطاقی نشاند تا فردی از مسلملنان حد خدا را درباره او اجرا کند. افرادی که مایل بودند اورا با اجرای حد ادب کنند، از طریق ولید تهدید می شدند. سرانجام امام علی(ع) تازیانه را به دست گرفت و بی مهابا بر او حد زد و به تهدید و نارواگویی او اعتنا نکرد6 .یکی از ارکان حیات اجتماعی انسان حاکمیت قانونی عادلانه است که جان و مال افراد جامعه را از تجاوز متجاوزان صیانت کند. و مهمتر از آن اجرای قانون است، تا آنجا که مجری قانون در اجرای آن دوست و دشمن و دور و نزدیک نشناسد و در نتیجه قانون از صورت کاغذ ومرکب بیرون آید و عدالت اجتماعی تحقق یابد.  رجال اسمانی قوانین الهی را بی پروا و بدون واهمه اجرا می کردند و هرگز عواطف انسانی یا پیوند خویشاوندی و منافع زودگذر مادی، آنان را تحت تأثیر قرار نمی داد.پیامبرگرامی(ص) خود پیشگامترین فرد در اجرای قوانین اسلامی بود و مصداق آیه«و لایخافون لومت لائم»به شمار می رفت.جمله کوتاه او درباره فاطمه مخزومی، زن سرشناسی که به دزدی دست زده بود، روشنگر راه و روش او در تأمین اجتماعی است.پیامبرگرامی(ص) امت اسلامی را به این اندیشه پرورش داد، ولی پس از درگذشت آن حضرت، به تدریج، تبعیض در اجرای قوانین در پیکره جامعه اسلامی رخنه کرد. بالخصوص در دوران خلیفه دوم مسأله«عربیت» ونژادپرستی وتفاوت این گروه با گروههای دیگر به میان آمد، اما چنان نبود که مایه شورش وانقلاب گردد. در دوران خلافت عثمان، مسأله تبعیض در اجرای قوانین به اوج خود رسید و چنان موجب ناراحتی شد که خشم گروهی را بر ضد خلیفه و اطرافیان او برانگیخت.از باب نمونه، خلیفه به دست یک ایرانی به نام  ابولؤلؤ، که غلام مغیره بن شعبه بود کشته شد. جای بحث نیست که موضوع قتل خلیفه باید از طرف دستگاه قضایی اسلام تحت تعقیب قرار می گرفت و قاتل و محرکان او( اگر محرکی داشت) بنابر احکام وضوابط اسلامی محاکمه می شدند، ولی هرگز صحیح نبود که فرزند خلیفه یا فردی از بستگان او قاتل را محاکمه کندیا او را بکشد، چه رسد به اینکه بستگان و یا دوستان قاتل را نیز، بدون آنکه دخالت آنان در قتل خلیفه ثابت شده باشد و بدون محاکمه، بکشد!ولی متأسفانه پس از قتل خلیفه، یا در دوران احتضار او، عبیدلله فرزند خلیفه، دو فرد بیگناه را به نامهای هرمزان و جفینه(دختر ابولؤلؤ) به این اتهام که در قتل پدر او دست داشته اند، کشت واگر یکی از صحابه شمشیر را از دست او نمی گرفت واو را بازداشت نمی کرد، می خواست تمام اسیرانی را که در مدینه بودند بکشد.  جنایت عبدالله غوغایی در مدینه برپا کرد و مهاجر وانصار، با اصرار تمام، از عثمان می خواستند که او را قصاص کند و انتقام خون هرمزان و جفینه(دخترابولؤلؤ) را از او باز ستاند7 0 بیش از همه، امیرالمؤمنان اصرار می کرد که عبیدلله را قصاص کند و به خلیفه چنین گفت: انتقام کشتگان بی گناه را از عبیدلله بگیر، چه او گناه بزرگی مرتکب شده و مسلمانان بی گناهی را کشته است. اما وقتی آن حضرت از عثمان مأیوس شد، رو به عبیدلله کرد و گفت: اگر روزی برتو دست یابم تو را به قصاص قتل هرمزان می کشم8 .انتقاد از مسامحه عثمان در قصاص عبیدلله  بالا گرفت و هنوز خون به ناحق ریخته شده هرمزان ودختر ابولؤلؤ می جوشید. خلیفه چون احساس خطر کرد به عبیدلله دستور داد که مدینه را به عزم کوفه ترک کند و زمین وسیعی در اختیار او نهاد که آنجا را«کویفه ابن عمر» (کوفه کوچک فرزندعمر) می نامیدند.    عامل دوم: تقسیم بیت المال در میان بنی امیه                    خلافت و جانشینی پیامبر اسلام(ص) مقام بس مقدس و رفیعی است که مسلمانان پس از منصب نبوت و رسالت، آن را محترمترین مقام می شمردند. یکی از عوامل انقلاب و شورش بر ضد عثمان بذل و بخششهای بی حساب خلیفه به فامیلهای خود بود. هر چند تاریخ نتوانسته به دقت همه  آنها را ضبط کند و حتی طیری کراراً تصریح می کند که «من به جهت عدم تحمل اغلب  مردم، از نوشتن برخی از انتقادات و اشکالها که از جانب مسلمانان بر خلیفه شده است خود داری می کنم.» ولی همان مواردی که تاریخ ضبط کرده است می تواند روشنگر رفتار عثمان درباره بیت المال مسلمین باشد.میزان اموال واملاکی که وی از بیت امال مسلمانان به اعضای خانواده خود بخشیده بسیار عظیم است که اینک به برخی از آنها اشاره می شود.وی دهکده فدک را، که مدتها میان دختر گرامی پیامبر(ص) و خلیفه اول مورد کشمکش بود، به مروان بن حکم بخشید واین ملک دست به دست در میان فرزندان مروان می گشت تا سرانجام عمربن عبدالعزیزآن را به فرزندان فاطمه(س) بازگردانید. بسیاری از مورخان در این مورد به خلیفه خرده گرفته اند وهمگی به یک عبارت آورده اندکه:«از ایرادهایی که بر او گرفته اند این است که وی فدک را که صدقه رسول خدا(ص) بود به مروان تملیک کرد9 .»ای کاش خلیفه به همین مقدار اکتفا می کرد وپسر عمو وداماد خود را بیش از این مورد عنایت وبخشش بی حد و حساب خود قرار نمی داد. ولی متأسفانه علاقه خلیفه به خاندان اموی حد و مرزی نداشت. وی به این مقدار هم اکتفا نکرد، بلکه در سال 27هجری که ارتش اسلام از آفریقا با غنیمتهای فراوانی که دو و نیم میلیون دینار برآورد می شد بازگشت یک پنجم آن را، که مربوط به مصارف ششگانه ای است که در قرآن وارد شده است 10 . بدون هیچ دلیلی به دامادش مروان بخشید و از این طریق افکار عمومی را برضد خود تحریک کرد و کار به جایی رسید که برخی از شعرا در انتقاد از او چنین سروده اند:  واعطیت مروان خمس العبا                                      د ظلماﱟ لهم وحمیت الحمی11    خمسی را که مخصوص بندگان خداست به ناروا به مروان بخشیدی و از فامیل خود حمایت کردی                              در تاریخ آمده است که دو زن از دو نژاد، یکی عرب و دیگری آزاد شده، نزد امیرمؤمنان آمدند و هر دو اظهار احتیاج کردند. امام به هر یک، علاوه بر چهل درهم، مقداری مواد غذایی داد. زنی که از نژاد غیر عرب بود سهم خود را برداشت و رفت، ولی زن عرب بنابر افکار جاهلی خود به امام گفت: آیا همان مقداری که به زن غیر عرب دادی به من نیز که از نژاد عربم می دهی؟ امام(ع) در پاسخ او گفت: من در کتاب خدا برای فرزندان اسماعیل برتری بر فرزندان اسحاق نمی بینم12 .باز اگر خلیفه این حاتم بخشیها را درباره گروه صالحی که سابقه درخشانی در اسلام داشتند انجام می داد تا این حد مورد ملامت واقع نمی شد، ولی متأسفانه گروهی زیر پوشش فضل و کرم او قرار می گرفتند که فضیلتی در اسلام نداشتند.     عامل سوم: تأسیس حکومت اموی                               عامل سوم شورش بر ضد خلافت عثمان، تسلط ظالمانه امویان بر مراکز حساس اسلامی بود؛ تسلطی که پیر و جوان نمی شناخت و خشک و تر را می سوزانید.اصولاً خلیفه سوم علاقه و عاطفه خاصی نسبت به بنی امیه داشت و تعصب فامیلی در او به حد اعلا رسیده بود. در جهت تأمین در خواستهای بستگان او راجع تشکیل یک حکومت اموی، عقل وخرد و مصالح و مفاسد مسلمانان و قوانین ومقررات اسلامی هیچ یک ملاک ومعیار عثمان نبود. لذا در پوشش عنایات و عاطفه او خلافکاریهای زیادی انجام می گرفت.باید یادآور شد که هرگز عاطفه مطلق و محبت نسبت به همه مسلمین برخلیفه حاکم نبود، بلکه عاطفه او بطور خاص در خدمت فامیل قرار داشت و دیگران از خشم وغضب او در امان نبودند. یعنی در عین علاقه به شاخه های شجره اموی، نسبت به ابوذرها، عمارها، عبدلله بن مسعود و... جبار و خشمگین بود. وقتی ابوذر را به سرزمین بی آب وعلف ربذه تبعید کرد و آن پیر مجاهد در آنجا به وضع رقتباری جان سپرد، هرگز عاطفه او نجوشید. وقتی عمار در زیر مشت ولگد کارپردازان خلافت قرار گرفت واز حال رفت، خلیفه هیچ متأثر نشد.تعصب خلیفه به خاندان«بنی ابی معیط» قابل کتمان نبودو حتی خلیفه دوم نیز این مسأله را درک کرده بود؛ به این جهت به ابن عباس گفته بود:   لوولیها عثمان لحمل بنی ابی معیط علی رقاب الناس و لو فعلها لقتلوه13      اگر عثمان زمام خلافت را به دست بگیرد فرزندان«ابی معیط» را بر مردم مسلط میسازد، و اگرچنین کند او را می کشند.وقتی عمر به تشکیل شورا دستور داد ودر آن عثمان را نیز وارد ساخت رو به او کرد و گفت:« اگر خلافت از آن تو شد از خدا بپرهیز و آل ابی معیط را برمردم مسلط مکن.»وقتی عثمان ولیدبن عتبه را به استانداری کوفه گماشت امیرالمؤمنین و طلحه و زبیر به گفتار عمر استناد جستند و به عثمان گفتند:    الم یوصک عمر الاﱠ تحمل آل بنی معیط و بنی امیه علی رقاب الناس؟14   مگر عمر به تو سفارش نکرد که آل بنی معیط و بنی امیه را بر گرده مردم مسلط نکنی؟           ولی سرانجام عاطفه و علاقه برتمام ملاکها و سفارشها و خیراندیشیها پیروز شد و مراکز حساس اسلامی در دست امویان قرار گرفت. و چنان شد که گروهی مست قدرت و فرمانروایی و گروه دیگر مشغول گردآوری مال بودند، در حالی که مسلمانان مناطق دور ونزدیک، غرامت پرداز تعصب فامیلی خلیفه به حساب می آمدند.سعدوقاص فاتح عراق را  پس از یک سال از کار برکنارکرد و برادر مادری خود ولیدبن عتبه بن ابی معیط را استاندار کوفه نمود.در سال27هجری عمرعاص را از اخذ خراج مصر برکنار کرد و عبدالله بن سعدبن ابی سرح برادر رضاعی خود را مأمور دریافت خراج مصر نمود. در سال30هجری ابوموسی اشعری را، که از زمان خلیفه دوم استاندار بصره بود، عزل کرد و پسردایی خود عبدالله بن عامر را که نوجوانی بیش نبود به استانداری گماشت14 .موارد مذکور نشانگر این است که عثمان پیوسته درصدد تأسیس یک حکومت اموی بود.  عامل چهارم: ضرب و شتم یاران                        یکی از عوامل شورش، هتک حرمت یاران رسول خدا(ص) بود که از طرف عثمان یا به وسیله گماشته های او انجام می گرفت. در این مورد به ذکر دو نمونه اکتفا می ورزیم.01ضرب و شتم عبدلله بن مسعودعبدلله بن مسعود،صحابی بزرگ پیامبر(ص) ، در تاریخ اسلام مقام بس بلند و ارجمندی دارد ودر کتابهای مربوط به صحابه ترجمه هایی از او شده است که می تواند ما را به ایمان قوی و استوار و تلاشش در اشاعه معارف اسلامی از طریق آموزش قرآن رهبری کند15 .او نخستین کسی است که حاضر شد به قیمت جان خود قرآن را در مسجدالحرام و در کنار ا نجمن قریش با صدای بلند تلاوت کند وکلام خدا را به سمع کوردلان قریش برساند. سخن در تمجید عبدلله گسترده تر از آن است که در اینجا تماماٌ نقل شود. آنچه شایان ذکر است این است که با چنین صحابی مؤمن و خدمتگذاری، به جرم اینکه تن به خواسته های نامشروع استاندار کوفه ولیدبن اتبه نداد، چگونه معامله شد.سعد وقاص استاندار کوفه بود. عثمان او را از مقام خود برکنار کرد وبرادر رضایی خود ولید بن اتبه را به جای او گماشت. ولید پس از ورود به کوفه خواستار در اختیار گرفتن بیت المال شد که کلید دار آن عبدلله بن مسعود بود. عبدلله از تسلیم آن خودداری کرد. ولید جریان را به عثمان گزارش داد. عثمان نامه ای به عبدللله بن مسعود و او را از خودداری  از تسلیم کلید بیت المال به ولید توبیخ کرد. عبدلله، تحت فشار خلیفه کلیدها را به سمت استاندار پرتاب کرد و گفت:           چه روزگار قریبی است که سعد وقاص از کار برکنار می شود و ولید به جای او نصب می گردد؛ راست ترین سخن کلام خدا، زیباترین راهنمایی هدایت محمد(ص) ، بدترین امور نوترین آنهاست که اسلام به آن دستور نداده است؛ هرچیزی که ریشه (شرعی) نداشتع باشد بدعت و هر بدعتی گمراهی و هر ضلالتی در آتش است.عبدلله این کلمات را گفت و برای اینکه عثمان وی را به مدینه احضار کرده بود، راه مدینه را در پیش گرفت. مردم کوفه اطراف او را گرفتند و وعده کمک ونصرت دادند. او گفت: خلیفه برمن حق دارد و من نمی خواهم نخستین کسی باشم که درفتنه ها را باز می کند. او پس از آنکه وارد مدینه شد یکسره به مسجد رفت و خلیفه را بر بالای منبر مشغول سخن گفتن یافت.بلاذری می نویسد: وقتی که چشم عثمان به عبدلله بن مسعود افتاد رو به مردم کرد و گفت: مردم،  هم اکنون حیوان ریز بدبویی بر شما وارد شد؛ جانداری که روی غذای خود راه می رود و قی می کند و آن را آلوده می سازد.عبدلله چون این را شنید در پاسخ آن گفت: من چنین نیستم. من صحابی پیامبر(ص) و رزمنده روز بدر و بیعت کننده در « بیت الرضوان » هستم.در این هنگام عایشه از حجره خود فریاد زذ: عثمان! چرا صحابی پیامبر را چنین یاد می کنی؟ و کشمکش آغاز شد. برای رفع غائله، عبدلله به امر خلیفه از مسجد اخراج شد. ابن زمعه او را به زمین زد. نیز گفته شده که جحوم، غلام عثمان او را بلند کرد و محکم به زمین کوبید به طوری که دنده های او شکست. در این هنگام علی(ع) به اعتراض برخاست و گفت: با سخن چینی ولید صحابه پیامبر(ص) را چنین شکنجه می دهی؟سرانجام امام(ع) عبدلله را به خانه برد، ولی عثمان به او اجازه خروج از مدینه را نداد و او در مدینه باقی ماند تا در سال23هجری (سه سال پیش از قتل عثمان) رخ در نقاب خاک کشید16. وقتی عبدلله احساس مرگ کرد، عمار، و به روایتی زبیر، را وصی خود قرار داد که اجازه ندهند عثمان بر بدن او نماز بگذارد. از این رو، شبانه بر او نماز گزاردند و به خاکش سپردند.چنین رفتار ظالمانه ای با صحابی جلیلی که یکی از قراء بزرگ قرآن به شمار می رفت و امیرمؤمنان(ع) درباره او  می فرمود: « علم القرآن و علم السنت ثم انتهی و کفی به علما »17 به طور مسلم بدون واکنش نخواهد ماند. وقتی دستگاه خلافت مصدر یک چنین خلافی باشد بدبینی توأم با قصد انتقام در اندیشه ها پدید می آید. و با تکرار این موارد، فکر انقلاب و قیام بر ضد حکومت وقت در خاطرها جوانه می زند و آنچه نباید بشود می شود.02 ضرب و شتم عمار یاسر   این تنها عبدلله بن مسعود نبود که مورد بی مهری خلیفه قرار گرفت، بلکه عمار یاسر نیز از آن بی نصیب نماند. علت ضرب و اهانت براو این بود که خلیفه برخی از زیورآلات بیت المال را به اهل بیت خود اختصاص داد و چون از این طریق خشم مردم را برانگیخت برای دفاع از خود بر فراز منبر رفت و گفت: ما از بیت المال به آنچه نیاز داریم بر می داریم و بینی گروهی(که معترض باشند) را به خاک می مالیم. علی(ع) در پاسخ خلیفه گفت: از این کار بازداشته می شوی. عمار گفت: خدا را گواه می گیرم که من نخستین کسی خواهم بود که بینی او به خاک مالیده می شود. در این موقع عثمان پرخاش کرد و گفت: شکم گنده بر من جرأت می ورزی؟ او را بگیرید. او را گرفتند و به قدری زدند که از حال رفت. دوستان عمار او را به منزل ام سلمه همسر پیامبر(ص) بردند. وقتی به حال آمد گفت: سپاس خدا را که این نخستین بار نیست که مورد ایذاء قرار می گیرم.                عامل پنجم: تبعید شخصیتهاگروهی از صحابه و یاران پیامبر(ص) را، که در میان امت به حسن سلوک و تقوی معروف بودند، عثمان از کوفه به شام و از شام به « حمص » و از مدینه به ربذه تبعید کرد. این بخش از تاریخ اسلام از دردناکترین فصول آن است که مطالعه آن خواننده را به وجود یک استبداد سیاه در دستگاه خلافت هدایت می کند وما در اینجا به مواردی از آن اجمالاٌ اشاره می کنیم و چون همگان با سرگذشت تبعید اباذر کما بیش آگاه هستند از نقل آن خودداری می کنیم و به بیان سرگذشت دیگرتبعیدیان خلافت عثمان می پردازیم.تبعید مالک اشتر و یاران خلیفه سوم، چنان که گذشت، با فشار افکار عمومی، استاندار زشتکار کوفه ولیدبن عتبه را از کار برکنار کرد و سعیدبن عاص اموی را بر اداره امور استان کوفه گمارد وبه او دستور داد که با قاریان قرآن و افراد سرشناس کاملاٌ مدارا کند. از این رو، استاندار جدید با مالک اشتر و دوستان او، همچون زید وصعصعه فرزندان صوحان، نشستها و گفتگوهایی داشت که نتیجه آن این شد که استاندار کوفه، مالک و همفکران او را با سیره خلیفه مخالف تشخیص داد و در این مورد به طور محرمانه با خلیفه مکاتبه کرد ودر نامه خود یادآور شد که با وجود اشتر ویاران او که قاریان کوفه هستند نمی تواند انجام وظیفه کند. خلیفه در پاسخ استاندار نوشت که این گروه را به شام تبعید کند. در ضمن، به مالک اشتر نامه ای نوشت و در آن یادآوری کرد که: تو اموری در دل داری که اگر اظهار کنی ریختن خون تو حلال می شود، و هرگز فکر نمی کنم که با مشاهده این نامه دست از کار خود برداری مگر اینکه بلای کوبنده ای به تو رسد که پس از آن حیاتی برای تو نیست . هرگاه نامه من به تو رسید فوراٌ راه شام را در پیش گیر.وقتی نامه خلیفه به استاندار کوفه رسید یک گروه ده نفری را، که از صالحان و افراد خوشنام کوفه بودند، به شام تبعید کرد که در میان آنان علاوه بر مالک اشتر، زید و صعصعه فرزندان صوحان و کمیل بن زیاد نخعی و حارث عبدلله حمدانی و... به چشم می خورند.ازقضا، وجود این گروه قاریان و سخنوران توانا وشجاع و با تقوی عرصه را بر معاویه استاندار شام نیز تنگ کرد و نزدیک بود که افکار عمومی برضد دستگاه خلافت و نماینده او در شام برآشوبد. لذا معاویه نامه ای به خلیفه  نوشت و وجود آنان را در آن محیط مخلﱟ مصالح خلافت دانست. برخی گفته اند که خلیفه تصمیم داشت که آنان را بار دیگر به کوفه برگرداند، ولی سعدبن عاص، عامل کوفه، خلیفه را از اجرای تصمیم خود بازداشت واز این رو، آنان به حمص تبعید شدند18 . کسانی که به جرم ناسازگاری با کارگزاران خلیفه سوم از استانی به استانی دیگر تبعید شدند گناهی جز حقگویی و انتقاد از انحصارطلبی دستگاه خلافت نداشتند. آنان خواهان عمل خلیفه به سیره رسول اکرم(ص) بودند.شایسته شأن خلیفه این بود که به جای پذیرش گزارش استاندار کوفه، افراد امین و درستکاری را اعزام می کرد تا او را از حقیقت ماجرا آگاه سازند و در چنین امر مهمی صرفاٌ به گزارش یک مأمور اکتفا نمی کرد. عوامل پنج گانه یاد شده سبب شد که موج اعتراض از اطراف و اکناف کشور اسلامی بلند شود و خلیفه و کلیه کارگزاران خلافت را زیر سؤال ببرد و همه آنان را به انحراف از مسیر صحیح اسلام متهم ساز.سرانجام رفتار خلیفه با نیکان صحابه و بذل و بخششهای بیجای او و سپردن کار حکومت به دست افراد ناشایست از بنی امیه به قتل وی منجر گردید. در روز هجدهم ذی الحجه سال سی و پنج هجری، عثمان در خانه خود به دست انقلابیون مصری و عراقی و با همکاری گروهی از یاران پیامبر(ص) کشته شد وحامیان وطرفداران دست اول او به مکه فرار کردند19 .انقلابیون می دانستند که بر اثر قتل خلیفه سوم اوضاع ممالک اسلامی درهم خواهد ریخت. از این رو بر آن شدند که این خلأ را هر چه زودتر پر کنند و پیش از برگزیدن خلیفه و بیعت با وی به اوطان باز نگردند. آنان در پی کسی بودند که در طی این بیست و پنج سال گذشته نسبت به تعالیم اسلام و سنتهای پیامبر وفادار مانده باشد و آن کس جز علی نبود.

     پیام قاطع امام(ع) به معاویه

 

پس از استقرار پایه های حکومت حقه الهی امیرالمؤمنین(ع)، از طریق اعزام استانداران صالح و عزل افراد ناصالح، وقت آن رسید که امام(ع) ریشه شجره خبیثه را در سرزمین شام قطع کند و شر آن را از جامعه اسلامی دفع سازد. این تصمیم هنگامی قطعی شد که جریر، استاندار همدان، وارد کوفه شد و چون از نیت امام(ع) آگاه گردید از او خواست که وی حامل پیام امام باشد و چنین گفت: من با معاویه دوستی دیرینه ای دارم. او را دعوت می کنم که حکومت بر حق تو را به رسمیت بشناسد و تا روزی که در اطاعت خدا باشد استاندار تو در شام باقی بماند.امام(ع) در برابر شرط اخیر او سکوت کرد و چیزی نگفت، زیرا می دانست که جریر برای این کار صلاحیت ندارد. مالک اشتر به نمایندگی جریر از طرف امام(ع) مخالفت کرد و او را متهم به همکاری با معاویه ساخت. ولی امام(ع) بر خلاف نظر او،  جریر را برگزید20  و آینده نیز درستی نظر آن حضرت را ثابت کرد. هنگامی که امام(ع) جریر را اعزام می کرد به او فرمود: مشاهده کردی که یاران رسول خدا(ص) که همگی اهل دین و تشخیص هستند، با من همراهند... پیامبر تو را نیکو مردی  یمنی توصیف کرد. تو با نامه من به سوی معاویه برو. اگر برآنچه که مسلمانان اتفاق دارند وارد شد چه بهتر، در غیر این صورت به او اعلام کن که سکوت وآرامشی که تا کنون وجود داشته است دیگر وجود نخواهد داشت و به او برسان که من هرگز بر استانداری او راضی نبوده ام و مردم نیز بر جانشینی او راضی نخواهند بود21  جریر با نامه امام(ع) رهسپار شام شد. وقتی بر معاویه وارد شدگفت: با پسر عمویت علی(ع) ، مردم مکه و مدینه بصره و کوفه و حجاز و یمن و مصر و عمان و بحرین و یمامه بیعت کرده اند و جز همین چند قلعه که تو در میان آن هستی کسی باقی نمانده است و اگر سیلی از بیابانهای آنجا جاری گردد همه را غرق می کند. من آمده ام که تو را به آنچه رستگاری در آن است دعوت کنم و به بیعت ار این مرد رهنمون گردم22 .

آن گاه نامه امام را تسلیم معاویه کرد. در نامه چنین آمده بود:

 

 بیعت(مهاجر و انصار با من) در مدینه حجت را برتو            در شام تمام کرد و تو را ملزم به اطاعت ساخت.کسانیکه باابویکرو عمر و عثمان بیعت کردند، با همانکیفیت،  با من بیعت کردند. پس از بیعت، دیگر نهحاظران اختیار مخالفت با آن را دارند و نه غایبانمانند تو اجازه رد کردن آن را.شورا(بنا بر رﺃی شما) از حقوق مهاجر و انصار استکه اگر به امامت کسی اتفاق کردند و او را امامنامیدند ان کار مورد رضایت خداست و اگر کسی ازفرمان آنان، به صورت اعتراض و یا به قصد ایجاد شکاف،بیرون روداورا به جای خود می نشاند و اگرطغیان کندبا او به سبب پیروی از غیر راه مؤمنان پیکار میکنند و خدا او رادر بیراهه رها می کند و در قیانتوارد دوزخ می سازذ که سرنوشت بدی است23. طلحه و زبیر با من بیعت کردند و سپس بیعت خود را شکستند. شکستن بیعت مانند رد آن است (یعنی مانند کار تو ای معاویه). تا حق فرا رسید و فرمان خدا پیروز شد. بهترین کارها در نزد من برای تو عافیت و سلامتی توست، ولی اگر خود را در معزض بلا قرار دهی با تو نبرد می کنم و از خدا در این راه کمک می جویم.درباره قاتلان عثمان زیاد سخن گفتی. تو نیز در آنچه که سایر مسلمانان وارد شده اند وارد شو و آنگاه حادثه را در نزد من مطرح کن. من همگان را بر عمل به کتاب خدا وارد می سازم.(اینکه می گویی من قبلاٌ قاتلان عثمان را تحویل تو دهم تا با من بیعت کنی) این در خواست تو همچون فریب دادن کودک از شیر است. به جان خودم سوگند تو اگر به خرد خود و نه به هوای نفست باز گردی مرا پاکترین فرد نسبت به خود عثمان می یابی. بدان که تو از« طلقا » و آزادشدگان پس از اسارت در اسلام هستی و برای این گروه خلافت حلال نیست و حق عضویت در شورا ندارند. من به سوی تو و کسانی که از ناحیه تو مشغول کار هستند جریربن عبدلله را، که از اهل ایمان و هجرت است ، اعزام کردم تا بیعت کنی و وفاداری خود را اعلام داری23.            نماینده امام(ع) در شامسفیر و نماینده انسان ترسیم کننده شخصیت اوست و حسن انتخاب و گزینش مناسب از پختگی و کمال عقل وی حکایت می کند. لذا از دیر باز اندیشمندان گفته اند:« حسن النتخاب دلیل عقل المرء و مبلغ رشده » یعنی گزینش نیکو نشانه خرد مرد و میزان رشد اوست.امام(ع) برای ابلاغ فرمان عزل معاویه شخصی را برگزید که سوابق ممتدی در مسایل سیاسی و حکومتی داشت و معاویه را به خوبی می شناخت و خود سخنوری توانا و گوینده ای چیره دست بود. این شخص جریربن عبلله بجلی بود. او نامه امام(ع) را در یک مجلس رسمی به معاویه داد و هنگامی که وی از خواندن نامه فارغ شد، جریر، به عنوان سخنگوی رسمی علی(ع) ، از جای برخواست و خطبه ای بس شیرین و دلپذیر ایراد کرد. در آن خطبه، پس از حمد و ستایش خداوند و درود بر پیامبراکرم(ص) چنین گفت:کار عثمان( کشته شدن او به دست یاران پیامبر) حاظران را در مد ینه                                                                                         عاجز و ناتوان ساخته است، چه رسد به کسانی و مردم با علی بیعت کردند و طلحه و زبیر نیزاز کسانی بودند که با او بیعت کردند ولی

بعد بیعت خود را بی هیچ دلیل موجه، شکستند. آیین اسلام فتنه را بر نمیتابد و مردم عرب نیز شمشیررا تحمل نمی کنند. دیروز در بصره حادثه غم انگیزی رخ داد که اگر تکرار شود دیگر کسی باقی نمی ماند. بدانید که توده مردم عرب باعلی بیعت کردند و اگر خدا کار را به ما می سپرد ما جز او را انتخاب نمی کردیم.هر کس با گزینش عمومی مخالفت ورزد استرضای خاطر می شود(که او نیز پیشوای منتخب مردم را بپذیرد). تو نیز ای معاویه به راهی که مردم به آن شده اند وارد شو و علی را به عنوان زمامدار مسلمین بپذیر. اگر بگویی که عثمان تو را به این مقام برگزیده و هنوز عزل نکرده است،این سخنی است که اگر پذیرفته شود برای خدادینی باقی نمی ماند و هر کس آنچه را که در دست دارد محکم نگه می دارد24 .

    

 هدف امام(ع)از اخذ بیعت،عزل معاویه بود امام(ع)از روز نخست حکومت خود، هرگز بر اخذ بیعت از کسی اصرارنکرد.پس چرا این همه اصرار بر بیعت معاویه داشت؟ علت آن بود که می خواست او را از طریق اخذ بیعت کنار بزند ودست او را از اموال و حقوق مسلمانان کوتاه سازذ. زیرا کسانی که دست علی(ع) را به عنوان امام مسلمین فشردند شرط کردند که وی اوضاع مسلمانان را به وضع زمان پیامبر(ص) بازگرداند و در حفظ مصالح آنان و پیشبرد اهداف اسلامی کوتاهی نکند. وجود افرادی مانند معاویه بزرگترین سد در این راه بود. اصولاﱟانقلاب علیه عثمان به این جهت شکل گرفت که کلیه زمامداران و فرمانداران سابق از کار برکنار شوند ودست زراندوزان و دنیا پرستان از حقوق بیچارگان کوتاه گردد.    طرح مطلب با مردم شام از طرف معاویه  روزی منادی دربار معاویه،گروهی از مردم شام را برای اجتماع در مسجد گردآورد. معاویه بر منبر رفت و پس از حمد و ستایش خدا و توصیف سرزمین شام با این عنوان که خدا آنجا را سرزمین پیامبران و بندگان صالح خود قرار داده است و مردم این مرز و بوم پیوسته خدا و بپادارندگان فرمان او و دفاع کنندگان از آیین شریعت اورا ا طاعت کرده وآنهارایاری نموده اند،رو به مردم کرد و گفت:می دانید که من نماینده امیرمؤمنان عمربن خطاب و عثمان بن عفان هستم. من درباره کسی کاری صورت نداده ام که از او شرمنده باشم. من ولی عثمان هستم که مظلوم کشته شده است و خدا می گوید:« آن کس که مظلوم کشته شده شود ما به ولی او قدرت بخشیدیم؛ ولی در کشتن اسراف نورزید که مقتول از جانب خدا یاری شده است25. » آنگاه افزود که من مایل هستم  نظر شما را درباره قتل عثمان بدانم.در این موقع حاظران در مسجد برخاستند و گفتند: ما خواهان انتقام خون عثمان هستیم. سپس با او بر این کار بیعت کردند و تأکید نمودندکه در این راه جان و مال خود را فدا خواهند کرد26.               تحلیل سخنان معاویه1.     معاویه از سرزمین شام به عنوان سرزمین پیامبران واز مردم شام به عنوان یاوران نمایندگان انبیا و مدافعان از دین و شرایع خدا توصیف می کند تا از این طریق هم خود را مدافع آیین الهی قلمداد نماید و هم احساسات مردم را به نفع خود تحریک کند و همگان را در مسیر جنگ خانمان براندازی قرار دهد.2.     خلیفه مقتول را فرد مظلومی معرفی می کند که خون او به وسیله گروهی از ظالمان ریخته شده است.در صورتی که همانطور که در بالا ذکر گردید، خون او به دست صحابه پیامبر اکرم(ص) و تابعان ریخته شد و در منطق آنان صحابه و تابعان از پیروان راه منطق و عدل و دادگرند.3. فرض کنیم که عثمان مظلومانه کشته شد و باید ولی او درباره قاتلان تصمیم بگیرد، اما مقصود از« ولی الدم » همان وارث مقتول است. آیا معاویه وارث اموال او بود، یا با وجود وارث نزدیک، دیگر نوبت به او نمی رسید؟ درست است که عثمان فرزند عفّان و او فرزند ابی العاص بن امیه و معاویه فرزند ابوسفیان و او فرزند حرب بن امیه بود و همگی در امیه به هم می رسیدند، ولی آیا این پیوند دور، با وجود اولیای نزدیکتر، کافی بود که معاویه خود را ولی دم عثمان معرفی کند؟امیرمؤمنان(ع) در نامه ای به معاویه می نویسد:« انما انت رجل من امیه و بنو عثمان اولی بذالک منک27». یعنی: تو مردی از اولاد امیه هستی و اولاد عثمان بر گرفتن انتقام خون پدر خود شایسته تر از تو هستند.اینها پرسشهایی است که پاسخ به آنها پرده از ضمیر فرزند ابوسفیان برمی دارد و روشن می سازد که مسأله خون عثمان مطرح نبوده است، بلکه قبضه کردن حکومت و کنار زدن امامی منظور بوده که مهاجر و انصار به اتفاق با او بیعت کرده بودند. شگفت تر از همه نظر خواهی اوست. وی در حالی که از مردم نظر خواهی می کرد رأی قاطع خود را دایر بر اخذ انتقام خون خلیفه نیز ابراز داشت و بر آن پافشاری نمود. این نوع صحنه سازیها، از قدیم الایام رواج داشته و تحمیل عقیده نام «نظزخواهی» برخود می گرفته است.تاریخ می نویسد: با اینکه معاویه پاسخ مثبت حضار را شنید ولی هاله ای از اندوه قلب او را فرا گرفته بود و زیر لب اشعاری را زمزمه می کرد که آخرین بیت آن چنین است:             وانی لارجو خیر ما نال نائل         و ما انا من ملک العراق بایس 28                من به بهترین چیزی امیدوارم که امیدمندی به آن امیدوار است،و از ملک عراق مأیوس نیستم.او برای رسیدن به این مقصود از هواداران خود دعوت کرد و در آن میان عتبت بن ابی سفیان به او گفت: مسأله جنگ با علی را باید با عمروعاص در میان بگذاری و دین او را بخری، چه او کسی است که در حکومت عثمان از او کناره گرفت وطبعاً در حکومت تو بیشتر دوری خواهد جست، مگر او را از طریق درهم و دینار راضی کنی29.        اقدامات معاویه جهت مقابله با علی(ع)نامه معاویه به عمروعاصبرای جلب همکاری عمروعاص، گرگ بالان دیده میدان سیاست، معاویه نامه ای به عمروعاص، که در آن زمان به عنوان عنصری نامطلوب و مطرود در فلسطین زندگی می کرد، نگاشت و سرانجام سیاستباز کهنه کار«بنی سهم» و ماکیاولیست معروف عصر خود، دنیا را برآخرت ترجیح داد و از فلسطین روانه شام شد تا در دوران پیری و فرتوتی بار دیگر حکمران مصر شود . او از نیاز معاویه به تدبیر وسیاست خود کاملاً آگاه بود، لذا کوشش کرد که به ازای دادن قول همکاری به معاویه اورا ملزم به پرداخت بهای سنگینی سازد30. در یکی از مذاکرات بین این دو عمروعاص به معاویه گفت: به خدا سوگند، تو و علی هرگز در شرف و فضیلت یکسان نیستید. تو هرگز نه فضل مهاجرت او را داری و نه دیگر سوابق او را؛ نه مصاحبت او را با پیامبر داری و نه جهاد او را با مشرکان و نه فهم و دانش او را. به خدا سوگند، علی فکری تیز، ذهنی صاف و تلاشی پیگیر دارد. او فردی با فضیلت و سعادتمند و در نزد خدا مجرب و ممتحن است. برای نبرد با چنین فرد با فضیلتنی چه بهایی می پردازی تا من با تو همگام شوم؟ افرادی مانند عمروعاص خریداری شدند تا حکومت اموی استحکام بخشیده بشود. طرح عمر وعاص برای مقابله با علی(ع) آن بود که احساسات دینی مردم شام را برضد آن حضرت بشورا ند واو را متهم به قتل خلیفه کنند که شرح آن به تفصیل در ابتدای بحث گذشت. ودر نشر این اندیشه از وجود زاهدان و ناسکان جامعه که مورد احترام مردم هستند استفاده برند. او علاوه بر اینها، خطاب به معاویه گفت: شرحبیل کندی مورد احترام مردم شام است و دشمن هم ولایتی خود جریر نماینده علی است. باید او را از جریان آگاه سازی، به گونه ای که باور کند علی قاتل عثمان است و به افرادی که مورد وثوق تو و او هستند مأموریت دهی که در سرتاسر شام این اندیشه را بپراکنند31.معاویه در بسیج کردن مردم بومی شام و مهاجران یمنی که در آنجا سکنی گزیده بودند، به جلب تمایل چنین افرادی نیاز داشت و عقل منفصل او، عمروعاص، نیز او را به این کار وا دا شت ودر این میان از اغفال شدگانی چون شرحبیل کمک گرفت زیرا هم مقدس مآب بود و هم بزرگ یمنیهای مهاجر به شمار می رفت و با جلب نظر او تحولی در افکار عمومی نسبت به امام(ع) پدید آمد.از طرفی جریرنماینده امیرالمؤمنین علی(ع) ، که برای اخذ بیعت به شام اعزام شده بود در مأموریت خود با شکست روبرو شد و نه تنها کاری از پیش نبرد، بلکه وقتی امام را از تصمیم نهایی معاویه آگاه ساخت که کار از کار گذشته بود و معاویه مردم شام را آماده نبرد با امام(ع) کرده بود. علت سهل انگاری او این بود که از هنگام ورود به شام فریب وعده های امروز و فردای معاویه را خورد و حاکم معزول شام با شیطنتهای اموی خود از هر نوع اظهار نظر خودداری کرده و نماینده امام(ع) را بین خوف و رجاء نگاه داشت و جریر به امید اینکه بتواند معاویه را وادار به بیعت کند و شکاف را از بین ببرد، توقف را برخود شایسته دید و پیوسته خواهان نظر قاطع معاویه بود.اظهار نظر قاطع برای معاویه در روزهای نخست مقرون به صلاح نبود. البته نظر او از نخستین روزهای ورود نماینده امام(ع) مخالفت و سرکشی و یاغیگری برخلافت مرکزی بود، اما چنین اظهار نظری در آن روزها سبب می شد که نماینده امام(ع) به کوفه باز گردد و آن حضرت را در جریان مخالفت معاویه بگذارد و طبعاً امام(ع) نیز در سرکوبی مخالف حق درنگ نمی کرد و او را با ارتشی گران بر سر او می ریخت و ریشه فساد را می کند.باری، معاویه نماینده امام(ع) را به عناوین گوناگون در شام معطل کرد تا همکاری عمروعاص را در نبرد با حکومت مرکزی به دست آورد و آن گاه با اعزام گرههای تبلیغی به اطراف شام، سیمای بس زننده ای از علی(ع) در دلهای مردم آن منطقه ترسیم کرد و از علاقه آنان به خلافت و جانشینی رسول خدا(ص) به نفع شخص خود استفاده برد. او بر این نیز اکتفا نکرد و موافقت زاهد معروف شام شرحبیل را، که نفوذ خاصی را در افکار عمومی داشت، برای مخالفت با امام جلب نمود و این زاهد فریب خورده آنچنان بر جنگ علی(ع) همت گماشت که اگر، برفرض، معاویه هم کوتاه می آمد او مردم ساده لوح شام را بر ضد امام بسیج می کرد.این موفقیتهای شیطانی برای معاویه از آن جهت رخ داد که جریر نماینده امام(ع) در انجام وظیفه ای که به او محول شده بود فریب ظاهرسازی معاویه را خورد و امام(ع) را در اخذ تصمیم برقلع ماده فساد معطل کرد و هنگامی به سوی امام بازگشت که معاویه بخش عظیمی از ممالک اسلامی را برضدٌ امام بسیج کرده واندیشه خونخواهی و انتقام از قاتلان عثمان، که از نظر آنان علی(ع) در رأس آنها قرار داشت، در وجود آنان لانه گزیده بود.  این مطالب فقط قسمتی از علل و ریشه های جنگ صفین بود که بنده به مقتضای فرصت به وظیفه خود عمل کرده و با کمال شرمندگی حتی نتوانستم  نیمرخی ناقص از مظلومیت چهره ملکوتی و آسمانی امیرالمؤمنین امام علی (ع) را ترسیم کرده باشم.      _ پاورقیها :1-       الدرجات الرفیعه صفحه 87. 2-       شرح نهج ابلاغه ابن ابی الحدید جلد 2  صفحه 45.3-       شرح نهج ابلاغه ابن ابی الحدید جلد1 صفحه187.4-       استیعاب جلد2   صفحه690.5-     آیه« یا ایهاالذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبأفتبینوا» (حجرات:6) به اتفاق مفسران ونیز آیه«افمن کان مؤمناًکمن کان فاسقاًلایستوون» (سجده:18) درباره او نازل شده است.6-       مسنداحمد،جلد  1 صفحه142.7-       طبقات ابن سعدجلد 5  صفحه17(طبع بیروت) 8-       انساب بلاذریجلد5   صفحه24.9-       ابن قتیبه دینوری، معازف، صفحه84.10-    سوره انفال،آیه41.11-    سنن بیهقی جلد6   صفحه324.12-    نهج البلاغه نامه 67.13-    انساب بلاذری جلد5   صفحه16.14-    ر.ک.تاریخ طبری15-    استیعاب جلد1   صفحه373.16-    حلیت الاولیاء  جلد 1  صفحه138.17-    یعنی: قرآن و سنت را آموخت و به پایان برد و برای او همین علم کفایت می کند.انساب جلد 5  صفحه3618-    الانساب جلد5   صفحات 43-39.19-    تاریخ طبری، طبع بولاق جلد5   صفحه156.20-    تاریخ طبری جلد 3  صفحه235.21-    تاریخ طبری جلد 5  صفحه235.22-    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد3   صفحه75.23-    تاریخ طبری جلد3   صفحه235.24-    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد3   صفحه76و77.25-     سوره اسراء آیه 33.26-    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد3   صفحه77و78.27-    وقعه صفین، صفحه 58.28-    شرح نهج البلا غه ابن ابی الحدید جلد3   صفحه78.29-    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 3  صفحه79.30-    تاریخ یعقوبی، جلد2   صفحه186.31-    شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2  صفحه 71.          

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

                                                       

                                          

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

ماهيت اصلي تبليغ الآن درجامعه امروز بايد چه چيز باشد؟ خيلي چيزها ممكن است اما يكي از مهمترين مسائلي كه بايد بر روي آن در امر تبليغ تمركز كرد رابطه با خداست. ما دين را براي جوان تبيين نكرده ايم و همچنين جايگاه رابطه انسان با خدا را. تمام كتب كلامي را اگر نگاه كنيم مي بينيم كه براي رفع اشكال امده نه براي وارد كردن يك نفر در دين . تمام انها در مورد اصول دين به عنوان يكسري پارامترهاي خشك خارج از فرد حرف زده اند . هيچ كدام از كتب كلامي در مورد رابطه انسان با خدا صحبت نكرده  است. در صورتي كه پايه دين بر اساس رابطه انسان و  خداست. يعني كمبود و ناپديد بودن رابطه انسان با خدا وبعد جايگاه انسان دربين دنيا وخرت ودركل هستي. وقتي او را به اين اوج مي بري چون خودش تشنه است و دنبال تمسك وعروﺓ الوثقي مي گردد, خدا مي فرمايد: لقد من الله علي المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً يعني مردم تشنه اين بودند كه در اين عالم به اين بزرگي كسي بيايد ودستشان را بگيرد وقتي كه رابطه بين انسان وخدا باشد, انسان هم مي گويد: ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد             ننوشت كتابي وكلامي و سلامي نفرستاد يعني خدايي كه من او را دوست دارم و او هم من را دوست دارد , نياز داريم كه با هم حرف بزنيم . و ناخوداگاه از وادي چون و چرا و دليل و برهان براي ديندار شدن, تبديل به يك عطش ونياز و عشق مي شود. به عبارتي مي شود گفت: همان اصول هم درست عرضه نشده است . شما در يك جاي قرآ ن از اثبات وجود خداوند چيزي پيدا نمي كني . ولي در عوض خدا را به تو نزديك مي كند. در حقيقت تورا مي خواهد به خدا, نزديك كند.« نحن اقرب اليه من حبل الوريد» , « اذا سئلك عبادي عني فاني قريب» . در صورتي كه در بحث فلسفه وكلام گفته مي شودگويند اين واجب الوجود است و ان ممكن الوجود. سيه رويي ز ممكن در دو عالم  جدا هرگز نشد والله اعلم. يعني اگر من دينم را از اين كلام گرفته بودم ديگر با اين خدا كاري نداشتم . من سيه رو با تو چه كار كنم. ولي خدا در قران مي فرمايد « رضي الله عنهم و رضو عنه » « بنازم به بزم محبت كه انجا گدايي به شاهي مقابل نشيند» . يا رفيق, يا شفيق, يا حبيبنا, يا طبيبنا كه در دعاهاي ماست تبيين رابطه انسان با خداست ودر قرآن وروايات وادعيه وجود دارد وما ان را از مجرايي كه خودش فرموده تبليغ نكرديم .

ما از ياد برده ايم كه دين با قلب افراد كار مي كند  ولي ما در مورد دين با اين قلب صحبت نكرده ايم. ما خيلي كه فرهنگي كار كرديم با مغز و عقل فرد صحبت كرديم وروي ان كار كرديم وبا قلب فرد كاري نداشتيم كه اين قلب نيازي دارد كه بايد از دين تأمين و تغذيه شود. اين تبليغ دين و عملكرد ديني و كساني كه به عنوان ديندار شناخته مي شوند از يك طرف واز طرف ديگر براورده نشدن نيازهاي انها ودرمان نشدن دردهاي انها باعث مي شود كه نقداً از چيزي كه دين نام گذاشته شده فاصله گرفته اند. ممكن است يك نفر با حرف لاتين يا علي عليه السلام را بنويسد . چرا با حرف عربي يا فارسي اين عبارت را نمي نويسد . چون از اين نوع ارائه خوشش نمي ايد  ولي از شخص علي عليه السلام  خوشش مي ايد . بنابراين در اين مسائل به يك جامعه شناسيها و روانشناسيهاي ديگري  نياز داريم كه به ما مي گويد ما چه وابستگيهاي ديگري داريم كه بايستي به زبان روز با دين حرف بزنيم .

متأسفانه ما الآن مواجه هستيم با تبليغات ناقص ديني نه يك تربيت صحيح ديني . تربيت ديني كه مبتني باشد بر رابطه منطقي روحاني با شاگرد وان هم از نوع رابطه چهره به چهره كه خيلي مؤثر است. چيزي كه طرف را ديندار مي كند  مطالعه يكسري از كتابها فقط نمي باشد اين رابطه چهره به چهره و سينه به سينه است كه خيلي توفيق دارد. فلذا مي فرمايد:« كونوا دعاﺓ الناس بغير السنتكم » يعني اين كه دعوت با حرف و كتاب و زبان واينها نيست.  اساساً ازان اول كه بچه چشمش را باز مي كند در تلوزيون با انواع واقسام حيوانات مواجهه مي شود وبا همانها بزرگ مي شود و ارتباط برقرار مي كند ودر واقع با انها رفيق مي شود و حد ومرز را با اين موجودات كم مي كند و خودش را ناخوداگاه به سطح خرس و گاو و گوسفند تنزل مي دهد .

اين در روانشناسي غرب معنا دارد چون انسان را همين مي دانند . وقتي پاولف مي خواهد در مورد روانشناسي يادگيري انسان صحبت كند, ازمايش را روي يك سگ انجام مي دهد و مرزي بين انسان و حيوان قائل نيست. در حاليكه اين دين براي انسان امده است . وقتي ما انسان را تا مرتبه حيوان تنزل داديم حرفهاي ديني ديگر براي اين فرد جايي ندارد. وقتي براي او زندگي بي ديني عادي شد,  او تربيت ونياز و احساس ديني پيدا نمي كند. اين نمي شود كه ما بگوئيم اوهركاري مي خواهد بكند وبه همه كارهايش بپردازدو ما سر بزنگاه نيشتري بصورت تبليغي فرو مي كنيم. و بگوييم تو بيا وديندار شو. اين طور نمي شود واگر هم بشود چهره نفاق اميزي از دين است. متأسفانه ديده مي شود كساني را كه ظاهري ديني ومتدين دارند و كمي كه با او اشنا مي شويد مشاهده مي شود كه چنين روحياتي در واقع در او نيست. اين ظاهر بخاطر نجات پيدا كردن از بسياري از بحثها و جدلهاست. حال اگر جواني چه در محيط مدرسه و چه درجاهاي ديگر با ظاهري متفاوت امد ما مانع او مي شويم و او مجبور با نغيير ظاهر بيايد كه اين را در هيچ جاي دين نمي بينيم. اين مسأله به اسم دين گفته شده در حلي كه بايد از اول بگويند كه اين ربطي به دين ندارد ومقررات فلان مركز و محل مي باشد . اين را به عنوان يك مسأله ديني عنوان نكنيم . چون در دين هم وجود ندارد و فرد اين را  نپذيرفته و دليلي هم برايش وجود ندارد و در محيط بيرون يك چيز ديگري خواهد شد. اي تضادها, تناقضها, و نفاقها باعث مي شود كه اينها از دين گريزان شوند. يك مسأله ديگ در مورد اثر تبليغ ديني قابل توجه است وان اين است , اصولاً مؤلفه هايي كه بر يك انسان وارد مي شود تا او را به سمت دين حركت دهد متعدد است. لقمه هايي كه خورده مي شود بسيار مؤثر است. در بسياري از خانواده ها ملاحظه مي كنيد كه رزقها,  فضاي اقتصادي وعاطفي خانواده ها و زندگيها حلال ومشروع نيست و اين لقمه ها فرد را بدون اينكه خودش بخواهد دين گريز ميكند. اين لقمه وقتي كه به فطرت و قلب مي رود , قلب پذيرش كمتري براي دين پيدا مي كند.

اين فرد اينهمه مانع ورادع پيدا كرده كه بسمت دين حركت نكند واز طرف ديگر در امر تبليغ دين جاذبه قوي وجود ندارد كه او را به سمت خودش بكشد و او را تكان دهد, حال چطور مي توان انتظار داشت اين فرد متدين بشود . ما در بحث حكمت و فلسفه مي گوئيم مقتضي موجود,  مانع مفقود. در اينجا هم مقتضي موجود نيست و هم مانع وجود دارد .«القسر لايدوم» حركت قصري هم دوام ندارد. وتعجب در اين است كه در جاهاي مختلف اين مطلب گفته مي شود ولي در مرحله عمل اين جمله دوام پيدا نمي كند.

مطلب ديگري را كه بايد به ان اشاره بشود اين است كه مبلغ دين ما جاي خود را عوض كرده است در دوران نوجواني لطيفه اي را مي گفتند, كه يك اقايي به روستايي رفته بود كه روستاييان درختي را مي پرستيدند. او بسيار تبليغ كرد ولي مردم هنوز درخت را مي پرستيدند و بعد او درخت را كند. سؤالي كه بعد از شنيدن به ذهن متبادر مي شود اين است كه كجاي اين شبيه به لطيفه بود , در جواب مي گفتند : آخر اين طلبه براي درست كردن مردم رفته بود نه كندن درخت. يعني اگر توانستي مردم را از كنار درخت دور كن, نه, درخت را از مردم. اين قضيه در مورد بحث ماهواره هم پيش امده , ودرخت به ماهواره تشبيه شد كه گفته شود هنر مبلغ ديني اين نيست كه ماهواره را از بين ببرد , اين متعلق به زماني است كه توان دور كردن از ماهواره وجود ندارد بنابراين ماهواره را از مردم دور مي كنند . ولي وظيفه به عنوان يك مبلغ دين اين است كه مردم را از اين درخت كه بت شده دور كند.

ما هنوز نيامده ايم تا علم روز  و پيشرفت در تكنولوژي را در مسير تحقق اهداف الهي مان قرار بدهيم براي همين شاهد اين هستيم كه مقوله تبليغ ديني جايگاه مناسبي ندارد و جلوه ديگر اين رفتار اين است كه نمي توتنيم دانشگاهها را با مشكلات معنوي جامعه پيوند بزنيم. به عبارتي يك دوره به اشتباه نيروهاو امكانات خود را توزيع كرديم و حال مي بينيم بيش از اندازه به رشته هاي فني و مهندسي... توجه شده است . در صورتيكه در مورد مهمترين هدف نظام حكومتي كه دين باوري است  مبلغ محقق تربيت نكرده ايم ودر كمال تأسف بايد گفت كه ظاهر بيني,  مارا به جايي رسنده است كه مي بينيم.

بايد بستر كار مبلغين محقق را باز بگداريم و توجه ما به اين باشد كه ما از ناحيه ديگري مورد هجوم دشمن هستيم, و آن اين است كه تمام ساختارهاي توسعه جهان در خدمت به روز نگه داشتن و زنده نگه داشتن روحيات وشهوات حيواني است. در تبليغ اسلامي ما مي خواهيم بين رشد معنوي و فكري انسان و رشد نيازهاي ماديش تعادل برقرار كنيم.ودر اين راه بايد ابزارهاي مناسب تبليغي را تهيه كنيم. البته ابزارهايي كه متناسب با نيازهاي ديني و ملي خودمان باشد . حال اگر ما دچار اشتباه استراژيك بشويم و براي حل بحرانهاي فرهنكي مان به سراغ ابزارهاي انها برويم, هر چه كار كنيم نتيجه اي كه انتظار داريم نمي دهد.

متأسفانه بنيادهاي گذشته خود را كم كم فراموش كرده ايم و مي خواهيم از همان ابزارهايي استفاده كنيم كه محكوم به شكست است و اثارش را هم در جامعه مي بينيم . ما بايد سراغ پروسه تعديل رفتارهاي غير اخلاقي برويم وبهتر است روي رابطه فرد با خدا سرمايه گذاري كنيم. انچه مسلم است اين است كه دين خدا شيرين است ونيز اكثريت انهايي كه در صدر اسلام ايمان اوردند, با استدلالهاي پيچيده ايمان نياوردند. مشكل ديگري كه ريشه در مسائل فرهنگي ما دارد اين است كه كسي حق ندارد در مورد فرد بالاتر از خود فكر كند. اين حالت در رفتارهاي همه ما وجود دارد. در رفتار معلم نسبت به شاگردش,  پدر نسبت به فرزندش,...در تلوزيون و فيلمهاي ارائه شده , همه وهمه وجود دارد.

اين مشكل در گذشته كمتر اثارش را مشخص مي ساخت, چون جوان اين امر را مي پذيرفت كه مثلاً پدرش تجربه بيشتري دارد و به طور مسالمت اميز باهم كنار مي امدند. امروزه به دليل تأير وسايل ارتباط جمعي چنين نيست و جوانان برخي از مسائل را بهتر مي دانند. و چون اين فهم انها سركوب مي شود دچار عقده شده و بد رفتاري مي كنند. بايد بررسي كنيم تا چه حد در رفتارمان شاهزدگي وجود دارد و نيز بپذيرم كه او برخي از مسائل را بهتر مي فهمد وبا به رسميت شناختن به تدريج تفاهم دراين ميان حاكم مي شود.

علاوه برمشكلات فرهنگي كه مانع ايجاد يك تبليغ سالم مي شود مشكلاتي كه در سازماندهيها وجود دارد نيز بايد مد نظر داشت. مشكل بزرك ما اين است كه سازمان اجرايي كشور, مسائل مربوط به جوان, فكر و روان و معرفت ديني او را موضوع اصلي خود نمي داند.

يعني نسل جوان ما در اين فرصتهاي چهار ساله مختلف,  مجال اصلا حش نيست , وهيچ فردي هم نمي تواند در اين مدت كوتاه سازمان را به نحوي اصلاح كند كه در مسير تحقق اهداف اصلاحي انقلاب باشد. عدم موفقيت به دليل كوتاهي در وظايف به عهده گرفته شده نيست بلكه دليل برمشكلات حاكم بر سيتم است. اينها وقتي بهم پيوند مي خورد جريان تخصيص منابع جامعه را برهم مي زند, يعني از پيگيري مسائل فكري, روحي و رواني كه بخش مهمي از همان احياء تبليغ نوين ديني است جلوگيري مي كند.

پس مشخص است كه كالبد شناسي اين مسأله مي تواند به باز شناسي يك يك لين موارد كمك كند. ما در شيوه هاي اموزش علوم تا اندازه اي نوآوريهايي  مي بينيم, اما در شيوه هاي تبليغ مذهبي چنين نواوريهايي را نمي بينيم. در مساجد همين احساس مي شود. مي خواهيم به سرعت جوانان را مذهبي كنيم, در اين راه بي حوصله شده ايم وآمادگي سرمايه گذاري سنگين روي نسل جوان را نداريم. در صورتيكه هر مقطع سني در تبليغ عالمانه برنامه جداگانه اي را مي طلبد. بايد نهادهاي رغيب با مسجد نسازيم, بلكه اين صداوسيما واين نهادها, نهادهايي مانند فرهنگ سراهابايد بستري براي اماده سازي جوان و ترغيب او به سمت مسجد باشند.

بايد پيوند نسل جوان با شجره روحانيت هر روز محكمتر بشود وخوني پاك واميخته با تقوي در شريانهاي نسل جوان ما جريان يابد. هرچه تحقيق ما دراين راه كاملتر و وسيعتر بشود,  تلاش و سعيمان نتيجه بهتري به دنبال خواهد داشت. 

پاورقي:

4- فصلنامه علوم سياسي ش11 , صفحه6مؤسسه امزش عالي باقرالعلوم  

منابع:

ماهنامه فرهنگي.هنري.اجتماعي نيستان شماره هاي 17و18و19و21و26و27و28و29                                           

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

يكي از عوامل مهم درتأثير امواج مهاجم بيگانه در نسل كنوني فشار و خشونتي است كه از سوي برخي از متصديان متحجر و تنگ مشرب امور اجتماعي اعمال مي شود ‘  اين افراد با استبداد رأي و قهرو خشونت درصدد اصلاح نابسامانيها بر مي ايند و با دافعه قوي خود سبب دلزدگي و سر خوردگي افراد جامعه مي گردند وانان را بر موضع گيري بيشتر مصّر مي سازند و عكس العمل اين چنين اقدامات است كه مردم را به سوي آزاديهاي بي بندوبار غربي مي راند .

اينان غافلند كه قويترين عامل براي جذب افراد جامعه اعمال محبت است‘  همان اكسيري كه مولانا گويد از ان خارها به گل تبديل مي شوند وبا اين كيمياي اسرار اميز مي توان جاني را به قديس تبديل كرد ودشمن كينه توز را به دوست صميم و صديق بدل ساخت. در اين طريق بايد سيره معصومان سرمشق و اسوه ما باشد كه انان با دشمنان خود طريق مهرورزي را مي پيمودند دريغم مي ايد در اين مقام جملاتي از كشف المحجوب هجويري را كه درباره امام مجتبي عليه السلام نگاشته نقل نكنم او گويد: اندر حكايتي يافتم اعرابي از باديه درامد واو بر در سراي خود نشسته بود‘ اعرابي وي را دشنام داد٫ وي برخواست و گفت: اي اعرابي اگر گرسنه اي تا نانت دهم يا ترا چه رسيده است ؟ وي مي گفت: تو چنين وپدرت چنين . حسن عليه السلام فرمود: غلام را تا بدره دينار بيرون اورد، گفت: اي اعرابي معذور دار كه اندر خانه ما بيش از اين نمانده است و الا از تو دريغ نداشتمي، چون اعرابي اين سخن را بشنيد گفت: گواهي مي دهم كه تو پسر پيغمبري ومن اينجا به تجربت حلم تو امدم  اين است روش تعليم و تزكيه اخلاق.

عامل ديگر تناقض واختلاف در گفتارها و كردارها است. يعني انسان از افرادي سخناني مي شنود و دعاويي را ملاحظه مي كند اما در عمل خلاف ان را مشاهده مي نمايد . فرضاً پدري فرزند خويش را اندرز مي دهد كه دروغ بد است از ان دوري بايد كرد در همان حال كسي در خانه را مي زند پدر به فرزند مي گويد : بگو پدرم در خانه نيست . ايا چنين نصيحتي سود مند خواهد بود؟ ‌

عامل ديگر وسائل ارتباط جمعي و رسانه هاي عمومي مانند راديو ، تلوزيون وجرائدند كه با عدم دقت و رعايت ظرائف و مصلحت ها با پخش بعضي فيلم ها و نشر برخي خبرها و نقل مطالب غير ضرور به بحران كمك مي كنند. مثلاً تلوزيون با ارائه فيلم هاي جنايي و صحنه هاي رو يا رويي هنرپيشگان با يكديگر خيلي سهل و ساده شيوه ادم كشي را به كودكان القا مي كند كه من خود اين تلقي وتأثير را در كودكان مشاهده كرده ام كه انان تصور مي كنند كه مي توان به اساني ادم كشت .

و جرائد نيز چنين اند، فرضاً مسئولان صفحات ادبي براي اينكه متهم به مرتجع بودن نشوند و اظهار روشنفكري كنند اكثر شعرا وتويسندگاني را مطرح مي كنند كه تبليغات ضد مردم ودين مي كنند و دوستدار بيگانه اند و با طرح اثار انان و بزرگنمائيهاي ايشان جوانان نيز شيفته و فريفته اين افراد مي شوند و تنها روش انان را قابل تقليد مي دانند .

عامل ديگر نشر و اشاعه خرافات و موهومات است كه از سوي بعضي اشخاص نااگاه به دين وآئين نسبت داده مي شود كه اين مطلب هيچ ارتباطي با دين ندارد زيرا شريعت وآئين ما مقدس و منزه از هرگونه خرافه است وانچه كه شرع بدان حكم مي كند عقل نيز بدان فرمان مي دهد و انانكه با حاق دين آشنايند مي دانند كه هرگز در ائين مقدس اسلام چيزي كه با خرد ناسازگار باشد وجود ندارد.

هجوم فرهنگ بيگانه كه با بكار گيري تكنولوژي پيشرفته و وسائل ارتباطي نيرومندي كه در اختيار قدرتهاي جهاني است انان با بهره گيري از اين ابزار فرهنگ و آداب و بي بندوباري خود را به ملتهاي جهان القا و صادر مي كنند و با تأثير گذاري بر انديشه ها انان را با پيشينه و سنن و فرهنگ خود بيگانه مي سازند واكثر اين تهاجمها با مقاصد سياسي توأم است وانان را با انواع حيله و نيرنگ منظور و مقصود خويش را در زير پوشش و لعابي از زيباييهاي شهواني و تمايلات حيواني اعمال مي كنند وبا اين شيوه مرموز ذهن ها را تخدير و انديشه ها را تسخير مي نمايند واين هجوم بوسيله روشنفكر نمايان بي هويت بسط و تسري مي يابد واينان با مزدوران اجانب همنوا شده به تحسين و تمجبد مي پردازند چونان طوطي در پس آينه فرهنگ خودي را نفي كرده وآن را به سخريه مي گيرند و جامعه اي كه زير بناي فكري و عقيدتي محكم و استواري نداشته باشد زود فريفته اين سراب گمراه كننده مي شود و در آن استحاله مي گردد.

ما متأسفانه در تبليغ دين دربعضي مواقع شيپور را از سر گشادش مي زنيم  ، ما يكسري چيزها را ممكن است گريز بدانيم كه شايد اصلاً گريز نباشد و مبدأ خيلي از كش و واكشها هم همين است خدا بيامرزد شهيد مطهري را، ايشان مي گفت: خيليها دم از دين ميزنند و مردم را به دين و اسلام دعوت مي كنند وتبليغ دين مي كنند اما اسلامي كه حجت الاسلام آن خودشان باشند. با اين مقدمه ممكن است در ان اسلامي كه من حجت السلام آن هستم  ، شما نگنجيد. انوقت من تحليل مي كنم كه شما چرا از اسلام گريختي. در حاليكه نگريختي ومن بايد خودم را تحليل كنم كه چرا دايره دينم را كوچك كرده ام.

در نهاد بچه ها و جوانهاي ما در اين مطقه و مرز و بوم نوعي گرايش به دين وجود دارد، يك چيزي را به عنوان دين در مجموعه و به اصطلاح كلكسيون دروني خود نياز دارند  ، علاقه وتعلق دارند . اما خوب البته ممكن است مجموعه مدوني را به نام دين در ذهن خود نداشته باشند. اول واصل دين محبت است كه ان را همچنان دارند ولي در قضاياي بعدي مثل اعتقد وتقليد و غيره بنا به دلايلي ممكن است ضعيف باشند. آن دلايل متعدداست. اول اينكه نوع عرضه دين براي انها جالب نبوده ، دوم اينكه چهره هايي كه ما يا شما به عنوان ديندار در ذهن داريم و بعد مي گوييم كه از دين مي گريزند ؛ اينها با اين چهره ها مخالفند با توجه به اينكه الآن بازار رسانه اي داغ است وما چه بخواهيم و چه نخواهيم بك سري الگوگيريهاي بين المللي خواهيم داشت . ما براي اينكه تبليغات پر نفوذي داشته باشيم و متوجه بشويم كه از چه شيوه هاي جديدي استفاده بنمائيم بايد بين گريز ازدين و توهم ان در جوانان فرقي قائل بشويم، دين ماهيت ان گريزاور نيست مي بينيم كه در اسلام هم به اين صورت نبوده . پيامبرصل الله عليه وآله مي فرمايد: بعثت علي الشريعة السمحه السهله.

مسئله لطيفي كه در اينجا وجود دارد كه دين در ذات خود درمان كننده درد است اينطور نيست كه دردي به دردها بيافزايد ومتأسفانه عرضه دين در جامعه ما ودر متوليان تعليم و تبليغ ديني نوعاً همراه با يكسري مشكل ودرد جديد است . مثلاً در مدرسه من اگر تا امروز معلم ديني نداشتم و شب را راحت مي خوابيدم از اين به بعد به خاطر نوع ارائه دين در من يك توع استرس ايجاد مي شود كه مثلاً اگر من بخواهم بميرم چه خواهد شد . ودر جوانهاي كم سن وسال استرس مرگ شايد هنز زود باشد . چرا وجه رحمت خدا گفته نمي شود، چرا خودت را براي ان باغهاي بهشت اماده نمي كني – واين بخاطر اين است كه عرضه دين در جامعه ما بد بوده وتكليف اور بوده- وحال انكه چنين چيزي در تعليم اوليه ديني نبوده. مي فرمايد ان هذا الذين متين وفاوغل فيه برفق ٍ  ولا تكرهوا انفسكم عبادة الله. اين دين متين است وبا رفق و رفاقت وارد اين دين بشو و عبادت خدا را براي خودت كراهت آميز و كراهت بار نكن.

شما مي بينيد اسوه هايي كه براي نوجوانان چه در مدرسه و چه در محل مثال مي زنند كسي است كه خود معلم هم نمي تواند مثل ان زندگي كند.

قران مي فرمايد: شما يادت است كه قبل از دين با هم ( و كنتم علي شفا حفرة من الناس) اختلاف داشتيد ( فألف بين قلوبكم) و دين شما را پيوند داد؟

در اصل دين آهسته در گوش او يك چيزي مي گويد در گوش ان هم يك چيزي مي گويد و شمايي كه از هم جدا بوديد، با هم رفيق مي شويد. نه اينكه به اسم دين چوبي را برداشته وبر سر هم بزنيد . دين نياز دروني بشر است واگر از خط اصلي خارج ٍهم دارد .

نكته ديگر كه در امر تبليغ حائز اهميت است اين است كه ما بايد به پس مانده هاي كارهايمان بيشتر توجه كنيم بعضي از كارهاي انجام شده پس مانده ان گريز از دين جوانان است . مثل همين كه به اسم دين هر روز اختلافهاي بين خودمان را بيشتر مي كنيم  ، هر دو هم از اسلام دم مي زنند . در حاليكه اسلام از ابتدا مي گويد: تعالو الي كلمةٍ سواء يعني بياييد به سمت كلمه مشترك ؛ همه ما خدا را قبول داريم . يعني روي نقاطي تكيه مي كند كه اضظراب دروني را كم مي كند. واينكه كدام خوب است وكدام بد  براي مقطع تو زود است . اين پس ماندها به اصل لطمه مي زند.

نكته ديگر اينكه ما دنبال اين مطلب باشيم كه در جامعه اسلامي كشورمان محور طراحيهاي كلان تبليغي عملا˝ فرهنگي-ديني باشد حتي در امر تبليغ استناد به اين مي كنند كه چه مقداركشورهاي اروپايي از ان استفادهاي ابزاري  مي كنند . در نوع تبليغات فضا و فرهنگ و تاريخ واقليم جامعه خودمان را در نظر نمي گيرند . ووقتي تبليغ به شكلهاي مختلف اروپايي ان اخذ مي شود  فردا از روح ديني و اقليمي وفرهنگ خود جدا مي شود. حتي در مدارس در مورد دروس تعليمات ديني همن طور است . در زمانيكه تعليمات ديني در كنار دروس ديگر قرار مي گيرد‘ جايگاه دروس ديگر مشخص است كه مثلا˝ فيزيك  براي چه چيز خوب است ‘ شيمي براي چه چيز و زيست شناسي براي چه چيز و اگر تعليمات ديني براي اخرت خوب است ديگر سنجيدن ان با نمره 18و19 معيار درستي نيست – اگر قرار باشد كه براي دنيا خوب باشد كه خيلي از چيزهاي ديگر بهتنر است جاي انرا بگيرد- مثلا˝ كسي مي گفت كه من اگر پيانو بزنم موفقيتم در اجتماع بيشتر است از اينكه تعليمات ديني بخوانم . يعني دين را در قالب دنيايي مي خواهيم عرضه كنيم وان را از سيستم وفضايي  كه معنا مي دهد خارج كرده ايم. وقتي دين را از ان فضا وسيستم كه رگهاي حياتي ان به شمار مي رود قطع كرديم ‘ ان دين مرده است. وديگر هيچ تبليغي اثر نمي كند .

خيلي از قانون و قانونمنديهايي كه دين ارائه مي دهد معني اصلي ان در دنيا مشخص نمي شود  نگاه اصلي دين به اين است كه مي خواهد ان پرده نهايي را زيبا ترسيم كند اما اگر سعي شود با يك نگاه دنيايي با ان برخورد بشود واز ان روح معادي سلب شود ‘ ان وقت ديگر دين نيست . لذا وقتي اول قران را نگاه مي كنيم و مي بينيم كه در سوره بقره مي فرمايد : هدي للمتقين‘ الذين يؤمنون بالغيب و بالاخرﺓ هم يوقنون . يعني در اينجا يك نگاه درازمدتي را بايد به جوان بدهيم وجهان بيني او را ان قدر بزرگ كنيم كه فكر نكند كه اگر در اين دنيا مورد تشويق واقع شد يا نشد مسأله اي است . پس اين ديني كه امده تا در فضاي بزرگتري كار كند اگر به فضاي كوچكتر اورده شود ‘ چون از سيستم اصلي خود خارج مي شود ماهيتا˝ گريز اور مي شود.

وتبليغ در اين فضا عملا˝ بي اثر مي شود.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

باشد. به همين دليل است كه امروز سخن تقدم فن بر دين مي رود يك دليل مطرح كردن بحث تليغ ديني در عصر حاضر, اصل قرار گرفتن توسعه صنعتي وبالا رفتن بهره وري تكنولوژي است , كه جز در شرايط خاص خود ممكن نيست . شرايطي كه نه تنها لزوماً با تفكر ديني و ارزشي و انقلابي همخواني ندارد , بلكه از ان جهت كه از غرب كه نقطه مقابل انقلاب است ؛ امده ، تضادهاي اشكار ونهان  بسياري با حاكميت مذهبي و شريعت ديني دارد.

3- رفاه: اصل قرار گرفتن « رفاه»، پي امدهايي با خود دارد كه از جمله انها رواج وگسترش عقلانيت مادي است ، و عقلانيت مادي اقتضاء مي كند كه بايدها ونبايدها نه بر اساس حكم شرع ، كه بر مبناي ملزومات تكنولوژي بنا شوند . به عبارت ديگر اگر از يك سو « رفاه» به عنوان يك  ارمان ملي مطرح شد واز ديگر سو رسيدن به رفاه ، توسعه صنعتي و بهره وري معطوف گشت ، قاعدتاً بايدها ونبايدهاي « تكنيك» نسبت به بايدها ونبايدهاي ارزشي تبليغي دين وانقلاب روز به روز موقعيت بهتري پيدا خواهند كرد وكار به انجا خواهد كشيد كه تكنو كراسي و تكنوكراتها كه مدعي زمينه سازي رفاه جامعه هستند ٫ جايگاه پرقدرتي بدست خواهند اورد. چراكه احكام شرعي و اجراي شريعت لزوماً رفاه اور نيست و چه بسا مايه تكليف و سلب راحتي و رفاه هم  بشود.

متأسفانه برخي ازكساني كه مدعي مقابله تبيغاتي ضد ديني هستند خود خواسته وناخواسته از زمينه سازان ان هستند كه با سياسي كردن قضيه وتأكيد بر ابزارهاي سياسي كردن ان براي مقابله با مشكلي بر مي ايند كه پيش از انكه سياسي باشد ، فكري ونظري است و تا موقعيكه هشدار دردمندانه رهبر انقلاب را جدي نگيريم كه مي فرمايند : « اين انقلاب٫ با اين عظمت ٫ با اين ابعاد وبا اين اثار از لحاظ ارائه مباني فكري خودش يكي از ضعيفترين و كم كارترين انقلابهاي دنياست . ما چه كار كرديم ؟ ما كاري كه در اين زمينه كرديم واقعاً خيلي كم است. اساس قضيه اين است كه ما توليد نكردهايم.» ٤

دولت مجبور است براي اداره امور تبليغي  و حل مشكلات ان برنامه ريزي و ساماندهي كند. ودر برنامه ريزي خود ، محتاج قدرت پيش بيني و ابزارهاي تحليلي است. تحليل پيش بيني نيز بايد براساس اصول علمي و پيش فرضهاي اثبات شده انجام گيرد. ما كه ادعاي « اداره » و« هدايت جامعه » بر اساس اسلام و به سوي اهداف انقلاب اسلامي را داريم ¸ تا چه حد قادر به برنامه ريزي كارا و پويا در جهتهاي مختلف من جمله تبليغي  ارمانهاي انقلاب هستيم؟ چه تعداد اصول قابل اتكاء براي پيش بيني و تحليل بر مبناي اعتقادات خود داريم ؟ ايا انتظار داريم پس از پيروزي انقلاب اسلامي ودر حاليكه تفكري نظام مند و راهگشا و مستقل از سوي متفكرين و تحصيلكردهاي انقلاب ارائه نشده است واز سوي ديگر ¸ كشور نيز محتاج برنامه ريزي براي بازسازي فرهنگ صحيح و مورد قبول تبليغي ديني كشور است خواسته يا ناخواسته از تئوريهاي غربي الگو برداري نكند و به دام تبليغات مهاجم دچار نشود؟

مابايد ببينيم از نبودن يك فرهنگ تبليغي  مطلوب چه بحرانهايي حاصل مي شود٫ بحران تبليغي گاهي باعث به هم خوردن تعادل درمحاسبات انسانها ٫  در انديشيدن و تفكر و در باب عقايد وبرداشتها اتفاق مي افتد. كاهي باعث برهم خوردن فرهنگ موجود و فرهنگ ملي و بومي مي شود٫درهر صورت٫ بحران تبليغي بر حسب شرايط و اوضاع مي تواند به اشكال گوناگون وجود داشته باشد . امروز ما شاهد تازش ( هجوم) فرهنگي ونظري غرب به تفكر ٫ ديانت و فرهنگ ملي و ديني ما مطرح است . اگر بحث از بحران فرهنگي در ايران و دنياي اسلام مطرح است به نظر مي رسد كه عبارت خواهد بود از همين تازشي كه روي مي دهد و استبداد فرهنگي كه در دنيا تلاش مي شود حاكم شود واز همين رهگذر٫ هم تعادل تبليغي در عرصه ديني به هم خورده و هم فرهنگ ديني وملي كشورهاي مختلف اسلامي  مخدوش گشته . همه اينها در حال روي دادن است؛ به اين معنا كه از ناحيه جرياناتي در داخل و قدرتهايي از خارج سعي مي شود كه فرهنگ غني اسلامي ما مخدوش گردد ومليت ما تحت تأير انها قرار گيرد وه مباني نظري ما كه عمدتاً به مسائل وبرداشتهاي ديني مربوط ميشود ٫ مورد خدشه وضربه قرار گيرد كه در اين حالت تعادل فرهنگي خود بخود به هم مي خورد و تجانس بين عناصر فرهنگي بين عناصر فرهنگي جامعه از بين ميرود و هويت جامعه و كشور متزلزل و مضطرب مي شود . راه معالجه وپيشگيري هم از همان  راههايي مي گذرد كه درد وارد جامعه شده وهان راه ٫ راه درمان است .  ايران كشوري با تاريخ و پيشينه و فرهنگي اصيل ٫ عميق وكهن است . ما حتي پيش از اسلا م به عنوان يكي از ملل متمدن  ٫ با فرهنگ ٫ داراي تاريخ مشخص و ريشه دار در دنيا پذيرفته شده بوديم و پس از ورود اسلام به ايران ٫ كشور ما از غناي خاصي برخوردار شد ؛ فرهنگ ملي ما بارورشد؛ مردم هوشمند٫ با سخاوت و كيّس ايران ٫ با دريافت عظمت و عمق اسلام ٫ خود را با ان منطبق كردند و اسلام طي قرنها جزء فرهنگ و هويت ملي ما شد . از اين رو هرگاه اسلام در كشور ما به مخاطره بيفتد ٫ فرهنگ ملي ما به مخاطره افتاده است . امروز از ديد كساني كه دير باور هم نيستند وبه ارزشهاي ديني و اخلاقي اسلام و به انقلاب اسلامي هم اعتقاد ندارند٫از انجا كه انقلاب اسلامي تبلور اسلام است و بروز عيني و اجتماعي و جدي خارجي اسلام محسوب مي شود ٫بايد در قبال چيزي كه به اين عناصر لطمه مي زند ٫ ايستاد . راه حل اين بليه اي كه به سوي ما روي اورده را بايد درست در همان نقاطي جستجو كنيم كه دشمن روي انها انگشت گذاشته است؛ به اين معنا كخ ما بايد براي اعتلاي امر تبليغ شيعي بايد دقيقاً به ارزشها و معارف ديني باز گرديم ودر اداره مناسبات اجتماعي وروابط انساني در حيطه كار تبليغي به همان مباني ديني تكيه كنيم .

امروزه دين در عين اينكه حقانيت نفس الامري دارد٫ازان جهت كه حق است٫ازان جهت كه پناهگاهي براي ملت ما و سنگرگاه مقابله با هر بيگانه اي است٫ بايد مورد پيروي قرار بگيرد. چون دين جزء هويت ملت ماست٫از اين جهت بايد تبليغات در اين عرصه به شدت مورد احترام قرار بگيرد . در نتيجه ٫  بايد ما بايد سعي كنيم كه در همان نقاطي كه دشمن به ما حمله كرده ٫ مقاومت كنيم وهمانها را در اختيار داشته باشيم . به بهانه اينكه فضا باز باشد ٫ اكثر افكار رقيب و معاصر كه همسو با تبليغات ديني هم نيستند وارد عرصه شدند . بايد از داشته هاي كهن ٫ غني و عميقي كه داريم نگهباني كنيم . بايد از نوع تبليغي كه طي صدها سال ٫ متفكران ما و شخصيتهاي  ارزشمند و فرهيخته كشور ما ودنياي اسلام فراهم كرده اند٫به شدت حراست كنيم. موضع اسلام وتبليغات ما موضع حيا وهمواره مهاجم وزنده است . تبليغ اسلام يك امر گرم است ؛ سرد وبي روح نيست ؛ يك موجوديت فعال است؛ يك كار منفعل نيست . بدين روما الان بايد تبليغات خودمان را به طور منقح ٫ ساختارمند و اندام وار تنظيم كنيم ؛ به نحوي كه نسل جوان ما ان را بفهمد . بايد با همه دقايق و ظرايفش عرضه شود. نوع تبليغ ما بايد به طور منقح ٫ ساختارمند ٫ دقيق وقابل درك و فهم براي جوان و دنياي امروز عرضه بشود. ما بايد در اين عرصه درقبال علوم وعناصر ساير ملل عناصر مثبت را جذب ودر خود هضم بنمائيم. والبته فراموش نكنيم كه با تبليغات درست فرهنگ اسلامي ما به سرتا سر جهان صادر شود و ذهن ودل انسانهاي اماده پذيرش حتي درغرب امروز هم را به ان معطوف بنمائبم.  به هر حال احساس ميشود كه دوره ٫ دوره بازگشت فرهنگ ماست ونقش يك تبليغ صحيح دران غير قابل انكار مي باشد.

معيار ارزشها و بايدها وشيوه ها در امر تبليغ كه به انسان امروز بتواند نظامهاي ارزشي را مورد احساس قرار بدهد چه مي تواند باشد معيارهايي كه فرد وجامعه نظم بده واخلاقيات را نهادينه نمايد ٫ تزلزل در اين معيارها توان پيشگيري ٫داوري و عمل بر اساس مباني مورد وفاق را كاهش مي دهد. اين تزلزل درهنگامي روي ميدهد كه نسل مبلغين فعلي  ٫ به علل درون زا يا برون زا توان انتقال شيوه هاي صحيح تبليغي را به نسل بعد ندارد شايد يكي از دلايل ان نوع تحولات اجتماعي باشد كه كه روابط انسانها را دگر گون كرده است

وفزوني نسل جديد با فرهنگ بيگانه هم مزيد بر علت شده است . اگر دگرگوني فرهنگي در نسل بالغ جذب و هضم بشود ٫ انتقال ان به نسل جديد٫با عدم تعادل كمتري همراه است ؛ ولي وقتي به هر دليل نسل جوان بدون صافي و هدايت ٫ با جنبه هاي جذاب فرهنگ جديد رو به رو مي شود٫ميزان جذب بدون هضم افزايش مي يابد واين بحران زاست.

راه حلها:

1) تلاش جدي فرهيختگان تبليغ نسل بالغ براي شناخت نقاط ضعف وقدرت تبليغي خودي وتوان چالش ان با قدرتهاي تبليغي مهاجم.

2) مشخص كردن مرزهاي تبليغي وخطوط تمايز ميان« ما» و« ديگران» به صورت شفاف كه قابليت درك استانه استحاله را براي سياستگذاران فراهم كند.

3) شناخت طلايه داران ابداع و نوع اوري تبليغي در جامعه و حمايت بي دريغ از افراد و جريانهايي كه مي توانند با كمترين ميزان گريز از مركز¸ بيشترين جاذبه تبليغي را در قالب ومحتوا براي نسل جديد فراهم كنند؛   

 كساني كه مي توانند برتن ارزشها و بينشهاو سنتها لباس نو بپوشانند وبا پشم گوسفندان خودي¸پارچه اي رنگارنگ ببافند ولباسهاي نونوار بدوزند.

4) كنترل حجم وشدت و سطح تماس اثار تبليغي وسطح تماس ان بين نسل جوان و امواج بيگانه. اين كار اگرچه دشوار مي نمايد‘ اما از حيث اولويت داراي تقدم رتبي وزماني است.

5) اموزش نحوه برخورد در تماس امواج تبليغي ‘ نسل جوان بايد بگونه اي همه سو نگر با فرهنگ بيگانه روبه روشود؛ به گونه اي كه هيچ گاه از ديدن نيمه خالي ليوان غافل نشودوموجهاي تبليغي بيگانه را يكجا ويك رنگ نبيند. اموزش تفكر انتقادي اگرچه ممكن است در كوتاه مدت نوع تبليغ خودي را زير سؤال ببرد‘ اما در ميان مدت مهمترين ابزار دستاوردي است.

6) افزليش رضايت عمومي و رفاه مادي ‘تبليغ اگر نتواند رضايت نسبي را  در زندگي فراهم كند وحد اقلهاي اجتماعي را پاس دارد‘  اگرچه داراي ارزش والايي باشد‘ مورد انتقاد دروني قرار خواهد گرفت . بدين رو هماهنگي سياستهاي اجتماعي و اقتصادي با سياستهاي فرهنگي تبليغي ‘ يكي از شرايط اصلي حفظ قابليت رويارويي و تداوم تبليغ ارزشي خودي است.

7) تلاش براي تكثر گرايي در درون مرزهاي تبليغي خودي ‘ اين تلاش مقدس‘ فرهنگ را براي اقشار گوناگون و نيازهاي مختلف ‘ پذيرفتني و لذت بخش مي كند. اگر تكثر گرايي دروني را به بهانه بيگانه ستيزي برانيم ‘ راه را براي بيگانه هموار ساخته ايم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

تاريخ گواه اين است كه ما در امر تبليغ اسلامي مسلمانان به استعانت از حضرت الله تبرك وتعالي وبه ادله فراوان و خارج از احصاء هيچ گونه خلل وخدشه اي نداريم چراكه بر محمل كتاب اسماني بر بشر نازل شده كه خود بر حفاظت ان تا كيد دارد ( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون) وبه همين دليل عمده اين اصل فرهنگ تبليغي ما ريشه درقران وروايات اهل بيت عليهم السلام دارد وهرگز دچار مشكل وعنوان اپيدمي شده بحران نخواهد شد. حال اين سؤال مطرح مي شود كه اگر اشكال وخللي درفرهنگ تبليغي اسلامي ما نيست پس بحران تبليغي در عرصه فرهنگ ديني كه مدتهاست از ان سخن مي رود از كجا پيدا شده وچطور سوار بر جريان تبليغي شده وخودرا براو تحميل كرده ولق لقه زبان خاص وعام شده است.

خوب است ما يك مقدار درماهيت بحران  تامل بيشتري كنيم ايا اين بحران زاييده تفكر انسانهايي كه خود برزخي شده اند نيست, ايا توهمات بعضي موجب سردرگمي انها نشده كه حيران و وامانده بحران را  به بقيه جاها نسبت داده اند ايا اين انسانها سوار بر مركب نفس اماره خود نشده اند كه اگر نيك به زير پاي مركب خيره شوند بطوريقين تقوي لگد مال شده خودشان خواهند ديدوصد البته حركت وهجمه دسته جمعي انان كه تقوايشان رازير پايشان گذاشته اند وشيطاني را بر گرده خود سوار كرده اند  گروه پياده رو و بي گناهي را كه به راه خويش مي روند مورد تاخت وتاز قرار مي دهند و غبار برخواسته بر حلقوم كساني مي نشيند كه بر سجاده خويش ذكر و ورد الهي دارند و افسار خود را به دست شيطان نداده اند متاسفانه يكي از دلايل مهم بحران در اين عرصه كساني هستند عهده دار حفظ و حراست از ان شده اند كه خود ان را نمي شناسند ويا درعمل به ان ضعف دلرند ويا اينكه اصلا اهليت ندارند والبته اين افراد از چشم تيزبين مردم دور نيستند انهايي كه از مصاديق بارز ( تضييع الاصول و التمسك بالفروع و تقديم الاراذل و تاخيرالافاضل)  ايا كنار زدن اصول و زيز پا گذاشتن ارزشهاي الهي كه به خون شهدا احيا شده است و متوسل شدن به تشريفات وان هم از نوع پر طمطراق ايجاد بحران نمي كند.

با اين اوصاف بايد دنبال اين باشيم كه تبليغ صحيح را بيشتر معرفي كنيم وچيزهايي را كه به نام تبليغ اسلامي به شكلهاي مختلف القا مي شود نقدوتحليل كنيم به اين منظور بايستي كساني در راس امور فرهنگي قرار بگيرند كه اين مقوله را خوب بشناسند افراد لايق و كارامد را جذب كنند واسباب جذب حاشيه نشين هايي را كه درد فرهنگ ديني دارند فراهم نمايندو برنا مه هاي كلان تبليغي تدارك ببينند ودچار روز مرگي نشوند.

يكي از مباحث مهمي كه در نقد وراه حلهاي تبليغي  فرهنگي درعرصه دين  نقش بسزايي ايفامي نمايد ارزيابي كلي ان در مقياس جهاني و ايران مي باشد بطور خلا صه مي توان برخي زمينه هاي

طرح بحث را در جامعه امروز ايران اين گونه برشمرد:

1- توسعه : در دوران بعد ازجنگ انچه كه از سوي دولت بعنوان مساله اصلي كشور مطرح گرديده توسعه اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي است و تاكنون نيزدر دوره هاي پتج ساله توسعه طرح ريزي واجرا گرديده ويادر حال اجراست .

بايد اعتراف كرد كه جمهوري اسلامي در حالي وارد توسعه شد كه طبق نظر عده اي  از كارشناسان خبره فن , سياست منسجم ومستقلي در مورد توسعه نداشت و به عبارت ديگر از انجا كه بحثهاي نظري كافي و وافي در مورد اداره جامعه و چگونگي حل مشكلات ان بر اساس ديدگاهاي اسلامي و ارزشي انقلاب صورت نپذيرفته بود وديدكاه مدون ومنسجمي در اين زمينه وجود نداشت  برنامه توسعه بر اساس تقليدي از كشورهاي ديگرو تئوريهاي مشهور توسعه كه لزوما ارزشهاي مورد اهتمام انقلاي اسلامي در انها لحاظ نشده است شكل گرفت واكنون پس از چند سال

اثار وتبعات اين قضيه روز به روز روشنتر مي شود اگر تا ديروز بحث بر سر اين بود كه چون فعلا طرح مشخصي در دست نيست , از همان تئوريهاي مشهور حهاني استفاده مي كنيم , اماامروز اين بحث مطرح مي شود  كه توسعه همين است كه هست و اين راهي است منحصر واجتناب ناپذير واين انقلاب است كه خود را بايد با اقتضاعات توسعه همراه كند وعكس اين ممكن نيست .

2- تكنولو ژي: معمولاً در مقابل انتقاداتي كه از تكنولوژي ميشود مي گويند: « تكنولوژي ابزاري است كه هم مي توان از ان استفاده مثبت و هم استفاده منفي كرد . با چاقو هم مي توان با ان كسي را كشت وهم مي توان با ان جراحي كردو جان انسانها را نجات داد. تفاوت فقط در نوع استفاده است.» اما امروز به نظر ميرسد اندك اندك  ساده لوحانه بودن اين نظرروشن مي شود. تكنولوژي صرفاً ابزار نيست و نمي توان ان را به هر نحوي بكار گرفت . تكنولوژي اقتضاعات خاص خود را دارد ومحيط خاص خود را مي طلبد. تكنولوژي غربي , ادامه فرهنگ وتفكر غرب است ودر روابط خاص فرهنگي , اجتماعي و اقتصادي غرب است ودرروابط خاص فرهنگي ,  اجتماعي و اقتصادي زائيده شده ونشو ونمو يافته است . به عبارت ديگر كشورهاي وارد كننده محصولات تكنولوژيك صرفاً تجهيزات وماشين الات را وارد نمي كنند كه بگوييم هر گونه كه خواستند ودر هر جهتي و براي هر هدفي استفاده بكنند بلكه تكنولوژي فقط در شرايطي مفيد و كارساز است كه مناسبات وروابط خاصي در جامعه شكل بگيرد وبا اساس تفكر مادي غرب همخواني داشته

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

بررسی وتحليل تبليغ دينی و ارائه شيوه های نوين

اگريك شخصي بخواهد درمورد حوادث تبليغي وفرهنگي وبررسي شيوه هاي نوين تبليغي مطلب ارائه نمايد بايد درك صحبحي ازگذشته بيابد تا نوشتارش كمترين فاصله باحقيقت راداشته باشد.وهمانطور كه يك تحليليگرو پيش بين بايد فهم درستي از زمان اينده  دريابد ما نيز براي ارائه يك برنامه درست بايد زمان خود را بشناسيم بايد درك كنيم كه جريانات مختلف فرهنگي و تبليغي  كشور درچه برهه اي از زمان حركت مي كند بعضي چنان مي نويسند كه انگار زبان وقلمشان را با ناف اعتراض بريده اند درصورتيكه بزرگان ما فقط اعتراض نبودند به همان اندازه دوستدار محبت وعشق و خوبيها هم بودند ودعوت به خوبيها هم مي كردند وبرنامه هاي پيشرو تبليغي و فرهنگي هم داشتند بله متئسفانه ما در زماني زندگي نمي كنيم كه همه ملاكها والگوهاي تبليغي صحيح مشخص شده باشد مبلغ وراهبر انقلابي الگوهاي قابل قبولي كه از صافي منتقدان گذشته باشد و توافقي عام روي ان باشد ندارد مانده اند بين تقليد وتجربه تقليد كننده از مبلغان دوره گذشته ويا اينكه تجربه كنند براي يافتن روش وسبكي نو براي طرق تبليغشان. درك زمان حال يعني درك اين موضوع كه ما در دوره ازمون وخطا هستيم انچه در اين دوره كارساز است صبر وحوصله است نه مچگيري و اعتراض . انچه مهم است صبر وحوصله وپوشاندن خطاها و تشويق مبلغين به كاربزرگي كه درحال انجام دادن ان است ما هم اكنون در دوران ثبوت تبليغي به سر نمي بريم بلكه دردوران گذر تبليغي هستيم  گذر كردن يعني حركت . حركت از جايي به جايي . اين عمل بدون سرمشق خطر كردن است بايد دراين مرحله خوب تجربه كرد و اموخت و دائما امتحان پسداد نه كمي  نمره امتحان ماراناراحت كند ونه بالا بودن ماراخوشحال وتا رسيدن به يك كمال مطلوب درامر تبليغ بايد با حوصله بود دراين عرصه سروكار ما با رياضيات نيست بلكه با علوم انساني است دراينجا دودوتا گاهي برابرچهاراست نه هميشه . نقش نقد به شرطي برجسته ميشود كه منتقد خودش هم ادم برجسته اي باشد بادرك زمان دست به نقد بزند زيرو كردن قالب ومحتوا و نوشتن درباره انها نه اينكه مهم نباشد بدون درك زمان تنبه واگاهي نمي اورد باعث كدورت ولج ولجبازي مي شودگاهي بايد اعتراف نمود كه مبلغان ما رويينترين سخنوران جهان هستند از بس تيغ نقد از تنشان بيرون كشيده اند كه ديگر دردشان نمي ايد شايد نقد خيلي ها بيشتر ازاينكه مشوق باشد معترض است بطوريكه اگرشخص دلسوزي بخواهد مطلبي وحقيقتي را ياداوري نمايد يراي جلوگيري از بارش تهمتها دست نگه دارد كه از تركش ذي نفوذان درامان باشد تا ان تركش به قلب كار نخورد وموجب تعطيلي همه چيز نشود. ما بايد براي ارتقاء هر چه بيشتر روشهاي تبليغ امور ديني پژوهشي درمورد فرهنگ نام اوران مبلغان معاصر انجام بدهيم كه اين كار بزرگي است كه تابحال به مرحله اجرا نرسيده است براي همه رجال ديني زندگينامه وپرونده اي تشكيل بدهيم و مكاتبه اي هم با شخصيتهايي كه درحيات هستند انجام بگيرد .وبه تدوين تاريخ زندگاني انها بپردازيم وبه نتايج پرثمر ان بياديشيم . واين كار مي طلبد اول اينكه درباره اي نوع از تحقيق به شكل تخصصي كار كرد ودوم اينكه سليقه حرف زدن بايد باگذشت زمان تغيير يابد وقالبها وزبان تازهاي شروع به حرف زدن ونوشتن كنند و سوم اينه سعي كنيم بزرگي اين كار را به تصوير بكشيم واين را مد نظر قرار دهيم كه ادم فقير به دنبال رفع فقر مي رود ووادم بي ريشه به دنبال ديگر فرهنگها مي افتد وما دركمان تصوير زيبايي از تابلوي فرهنگي اصيلمان پيش چشم مردم نقاشي كنيم .

يكي ازمسائلي دراين زمينه از اهميت بسزايي برخوردار است شايد بحراني باشد كه درامر تبليغ احساس مي شودوبحران دراين امر ناشي از بحران در فرهنگ باشد وبحران دراين مقوله هم امري جدي  مهم وخطرناك است واگر به انحطاط يك قوم بيانجامد مي تواند سبب زوال يك تمدن گردد. شايد بتوان گفت يكي از ريشه هاي ظهور و بروز اين بحران نتيجه بسط تفكر باشد . پس مي توان گفت بحران وركود در امر تبليغ ريشه در بحران تفكر دارد . تفكر اصيل وحقيقي  براي يك سازمان پوياي تبليغاتي ديني ارمغاني جز فرهنگي سالم وپويا ونيرومند وعالمي تازه نخواهد داشت يكي از مهمترين شاخصه هاي پيشرفت درامر تبليغي رويكرد به رسيدن به يك خوداگاهي فلسفي – تاريخي و احياء ميراث معنوي و حكمت ديني وروح شهودي مي باشد . سخن گفتن از اينكه تاچه حد توان وقدرت و اختيار اين دگرگوني را داريم بحث ديگري است اما به هر حال در اين نكته مهم ترديدي نيست كه نيازمند رسيدن به يك خوداگاهي هستيم از سنخ تفكر فلسفي  كه حول دو محور بايد شكل بگيرد.

1_ شناخت مباني واركان ماهيت تبليغات همه جانبه فرهنگ مهاجم غربي

2_ تلاش وتاكيد بر شناخت واحياء ميراث تفكرديني وحكمت شهودي ودريافت فلسفي و اسلامي مان

اين دو وجه مكمل هم هستند ويكي بدون ديگري قابل تحقق واثربخشي نيست . رسيدن به يك خوداگاهي تاريخي – فلسفي نسبت به ماهيت حقيقت وكليت تمدن غربي ومرزبندي روشن وقاطع نظري با ان و از سوي ديگر احياء و گسترش تفكر وميراث حكمي ومعنوي .

يكي ديگر از مسائلي كه در جهت گيري تبليغي ودر اثر بخشي  ان نقش غير قابل انكاري دارد تكيه وتاكيد بر اجرا و بسط عدالت اجتماعي وتحقق قسط اسلامي وجلوگيري از سرمايه سالاري در جامعه است .

مبارزه پيشگيرانه , افشاگرانه ومبتني برارمان گرايي ديني وانقلابي با خطر ليبراليسم فرهنگي يكي ديگر از ضروريات اجرايي در مسير عالي شدن امر تبليغ دين وحفظ و گسترش ان مي باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

 

در ظهر عاشورا نماز جماعت ظهرو عصر توسط حجت الاسلام اسماعیلی مدیر حوزه علمیه باقرالعلوم اقامه شد.

زیارت عاشورا و دعای ندبه انتظار در جوار تربت شهیدان (گلزار شهدا) و با حضور اقشار مختلف مردم و هیئت های مذهبی همراه با سخنرانی حجت الاسلام اسماعیلی در رزو تاسوعای حسینی برگزار شد.
شایان ذکر است که در روز عاشورا سید عباس معصومی در حسینیه اعظم گراش به روضه خوانی و مقتل خوانی پرداخت.
حرکت هیات، کتل و ذوالجناح از حسینیه های اعظم و ابوالفضل(ع) به طرف تکیه شهدا و سپس مسیر اصلی خیابان شهر که با عزاداری، سینه زنی و زنجیر زنی همراه بود.
 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee

 

این وبلاگ متعلق به mahdimmbeigee می باشد

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - mahdimmbeigee